
|
زنده یاد فریدون مشیری
مشت می کوبم بر در |
|
|
متاسف هستم که نام خواهر دوقلو را برای من به یدک میکشد سالهاست که با هم هستیم ولی کاش میتوانستم او را حلق اویز کنم ... سالهاست که از خونه اش خارج نشده بسیار زشت رو شده شکم بزرگ و اویزان کله کوچک پاهای لاغر تمام هیکلش پر از زخمهای سرخ و خوب نشدنی است .. پلکها و لبهای باریک و اویزان موهای سرش جابجا و دسته بدسته ریخته بجز خوردن و اشامیدن کار دیگری بلد نیست هر جور غذایی را به شکمش سرازیر میکنه تازه و یا پس مونده پخته و نپخته فقط براش خوردن غذا مهمه و در نهایت زشتی فقط میبلعه ... با دهان پر از غذا حرف میزنه دندان سالم دیگه براش نمونده ... تمام شبها بیداره تقریبا وقتی چند ساعتی رو میخوابه در حقیقت بیهوش میشه غدا نمیخوره البته زیر بالشش همیشه شکلات و اب نبات و بیسکویت داره ... تمام خونه رو بوی تعفن گرفته از کثیفی حاضر نیست هفته ا ی یک بار هم به حمام برود لباسهاش از کثیفی مثل کاغذ خشک شدن این هیکل را نمیتونه به سادگی تکان بده از فشار خوردن غذا همیشه سرخ رنگه و از بینی و چشمانش اب سرازیره .. سیگار میکشه و دایم سرفه میکنه تا میخواد به توالت برسه همه جا رو کثیف کرده به تازه گی به خودش زحمت بیشتر ی هم نمیده که از رختخوابش بیرون بیاد تمام مدت با حرفهاش مثل خوره به جون هر کسی میافته خدای ادعاست و معلومات دنیارا به تفسیر میکشه و همه باید حرفهاش رو گوش بدن از همه و همه چیز ایرا د میگیره به جز خودش فراموش کار شده و هر حرفی را چندین بار تکرار میکنه ... همه ازش دوری میکنند فقط من هستم که همیشه مجبورم با او باشم نزدیک به ۱۱۰ کیلویی شده بیمار بیمار دیوانه دیوانه .. شاید خودش هم ارزو داره که کسی اورا به قتل برسونه ..در اخرین ملاقاتی که با دکتر داشتم به من گفت بیا خودم راهش را بهت نشون میدم تا او را نابود کنی ..
