هفته گذشته ۴ شنبه تولدش بود هیجان داشتم که قبل از بقیه به او تبریک بگم .. مدتی بود که به اطاقش سر نزده بودم اخه اطاقش کمی دورتر از اپارتمان اصلی است کمی خواب الوده در اطاقش رو باز کرد گفتم تولدت مبارک قاه قاه خندید - مرسی مامان تو و بابا خواب ندارید ... فهمیدم بابا قبل از رفتن سر کار بیدارش کرده بود و بهش تبریک گفته بود . خوب میخواهیم برات خاطره بشه . فقط خندید .. در حال حرف زدن که بودیم هم نگاهی به اطاقش انداختم روی میزش پر بود از مداد و قلم موی نقاشی ... یک تابلو نیمه تمام روی سه پایه سوار بود چهره مردی در حال فریاد زدن از رنگ سبز و سیاه و کمی قرمز فکر کردم که این پسر خیلی ایرونیه این تابلو حرفهای زیادی داره ... یک کتابخانه داره که به دیوار وصل شده و سر تا سر اطاقش رو گرفته یک میز بزرگ درپهنای اطاقش قرار داره که کامپیوترو ضبط صوت ووو تخت خوابش هم طرف دیگه اطاق قرار داره ... هر کدوم از دیوارها رو خودش رنگ کرده قرمز و طوسی و سبز کمرنگ ... به تازه گی هم یک موتورسیکلت خریده تا سریعتر به کارهاش برسه نزدیک در اطاقش اونو پارک کرده برا خودش حسابی مردی شده از کوچکی او خاطرات زیادی داریم چاق وچله بود و خوش خواب و خوش اخلاق و خوش خوراک وقتی به خواستهاش نمیرسید اشکهای درشتش بی صدا سرازیر میشد ...یادم میاد وقتی ۶ ساله بود از مغازه دوچرخه فروشی اول خیابان سی تیر یک دوچرخه ابی رنگ براش خریده بودیم از مغازه تا خونه سوارش شده بود و حسابی خوشحال بود شب هم اونو به اطاقش برد..۲۴ ساله شد فرخ