داشتم پیاده به سمت خونه میرفتم توجه ام به صدای نفس تند سگی که از پشت سرم میامد جلب شد برگشتم دیدم نابینایی با سگش د رحال عبور هستند راه را براشون باز کردم سرعتشون زیاد بود در حقیقت اقای سگ فرد نابینا را میدواند نمیدونم چه حسی بود که فرد نابینا متوجه شد که من راه را براش بازکردم تشکر کرد و بدون اینکه فکر کنه الان به کسی برخورد میکنه و یا در چاله ای میفته راهش را تند تند ادامه داد .... من هم به سرعتم اضافه کردم .. به سر چهار راه رسیدیم سگ روی زمین نشست ... یک علامت بود. .. نابینا دستگاه کنترل کوچکی شبیه دستگاه کنترل ماشین را در دست داشت دکمه انرا زد چوب چراغ راهنما شروع کرد به حرف زدن و اعلام کرد که در حال حاضر چراغ قرمز است ... پس از مکثی اعلام کرد چراغ سبز است سگ مجداد صاحب خود را به حرکت وادار کرد ... به طرف فروشگاهی که انطرف خیابان بود رفتند ... وارد که شدند سگ ارام کناری ایستاد یکی از فروشنده ها به طرف مرد نابینا امد با یک سبد خرید .. با نابینا در فروشگاه شروع کردند به گشتن و اجناسی رو که میخواست برداشتند جای بعضی از اجناس راهم از قبل میدانست مثل این که علایمی هم برای نابینایان بروی اجناس بود مثلا تاریخ ها را با کشیدن دست به دقت کنترل میکرد فروشنده با حوصله تمام به او کمک میکرد .... صندوق دار هم با دقت قیمت ها را میخواند و نابینا مثل یک فرد معمولی از تغییر قیمتها حرف میزد وسایل خود را در کوله پشتی قرار داد و سگ را صدا کرد در این مدت مشتریان که در صف صندوق بودند مثل اینکه هیج کاری دیگری ندارند به جز انکه این نابینا کار خود را انجام بدهد.. .... مجداد به همان مسیرقبلی برگشتند موبایل او زنگ زد در حین عبور شروع کرد با همسرش صحبت کردن که خرید کرده و در حال برگشتن به خانه است .... به این فکر خودم که باید همراهیش میکردم شاید به کمک احتیاج داشته باشد خندیدم .... یادم اومد که باید برگردم خونه ....
