۲ـ در مناطق جنوب ایران در هوای گرمسیری درخت کونار که به ان درخت صدر هم میگن فراوان دیده میشه این درخت میوه ای داره که درست شبیه کیالک هست ولی با طعم کمی متفاوت ... سالها بیش وقتی با پدرم (حسابدار دارایی بود) و خواهرم فخری( معلم بود ) بوشهر بودیم توی حیاط خونه ای که زندگی میکردیم درخت خیلی تنومندی از این گیاه روییده بود شبیه درخت گردو که شاخه ها ومیوه هاش خیلی بالا بود (البته ممکنه چون من هفت سالی بیشتر نداشتم این درخت در یادم خیلی بزرگ باشه ) مشتری میوه های این درخت بودم ... مادرم هیچوقت دنبال پدرم راه نمیافتاد اون وقتها معلمها بعد از تمام کردن درسشون باید به شهرهای دورتر میرفتند و همینطور مامورهای دولت مادرم همیشه شیراز با بقیه بچه ها و خانم دوسی میموند .... میخواستم اینو بگم که گاهی وقتا ما سه نفر میرفتیم فیلم های وسترن که اون زمان مد بود نیگاه میکردیم ولی ناگهان برق میرفت و برمیگشتیم خونه از انچایی که شهر کوچک بود و پدرم مرد سر شناسی بود تا برق میامد رییس سینما میفرستاد دنبال ما یادم میاد که با اصرار من دوباره همه برمیگشتیم که دنباله فیلم را ببینیم .... اداره پدرم نزدیک ساحل دریا بود اطاق کار او با یک پنجره قدی بزرگ مشرف به دریا بود ... من هنوز همان حس رو که گاهی کنار اون پنجره مینشستم و پدر هم گاهی با من حرف میزد را با تمام وجود حس میکنم و نسیم دریا ... کارش که تمام میشد با هم از کنار ساحل به طرف خونه میرفتیم و تا میرسیدم منو بلند میکرد که از درخت محبوبم میوه بچینم ... ...
بهار یاسمن فرخ مهرافرین نسترن الناز عماد .. اهای شما کجایید ؟؟؟.... شما عینک مطالعه منو ندیدید...بدون این عینک من حتما میمیرم.... چند ساعتی گیج پیدا کردن عینک بودم همه جا رو گشته بودم همه عالم و ادم رو هم صدا زدم ... گوشه کیف دستیم بود سر جای همیشگیش ... زنگ خطر داره به صدا در میاد
ایران که بودم برای یک کار بانکی به صندوق نزدیک شدم و پس از دریافت پول به خانه برگشتم ... برادرم گفت اگه بخوای ماشین من که هست استفاده کن و کارهات رو با ماشین انجام بده کمی مردد بودم که میتونم بعد از سالها رانندگی کنم یا نه ؟؟؟ قبل از هر کاری بدنبال گواهینامه ام که در کیف دستیم بود رفتم متوجه شدم که در کیف دستیم خبری از ان نیست بی تردید نزد صندوق دار بانک جا مونده ..فورا مراجعه کردم ولی انجا نبود که نبود هرجا که به نطرم میرسید را گشتم ...
ادامه مطلب
در منزل مادری من هرروز ساعات قطع برق و اب از روزنامه کنترل میشد این تنها روش جدیدی بود که اتفاق میافتاد ....
کمبود اب و برق در ایران داستان تازه ای نیست تا انجا که حافظه من اجازه میدهد این موضوع بوده و سالهاست که ادامه دارد و بعلت کثرت جمعیت به یک معضل حل نشدنی تبدیل شده است و مردم بی گناه دایم به صرفه جویی و تهید قطع کامل برق دعوت میشوند .... کولر هاو یا هر وسیله برقی با این نوسان برق میسوزند و بازار را برای سواستفاده کننده ها گرم کرده است ....
خبر فوت خسرو شکیبایی را در وبلاگ بهار خوندم متاثر شدم ....سالیان زیادی در سریالهای تلویزیونی ما رو سرگرم کرد ....
کنسرتها و جشنواره ها در تهران انقدر عالی بود که اگر میتوانستم تمام روزهایم را در سالونهای مختلف میگذراندم از مهمترین تحولات کنسرتهای استاد شجریان بود که به تازه گی تالار رودکی را با وجود خود رونق داده بود و پس از سالها صدای دلنشین او و همایون پسرش بیداد میکرد ... با توجه به اینکه من در بعضی ماجراها قرار میگیرم به این قرار بود شبی که به دعوت خانواده حسینی دوست دوران دبیرستان به این کنسرت رفتیم دو نفر از نوازنده های گروه در اسانسور گرفتار شده بودند و تا انها نجات پیدا کردند ساعتی گذشت ... این وقایع همیشه در چهره اقای شجریان تاثیر زیادی میگذارد ولی ان صدای جادویی بیداد کرد و مرغ سحر سروچمان همه واقعه را از یاد برد ... و ساعتها همه ما را سرمست کرد ...
کنسرت استاد جلال ذولفنون و اوای سه تارش در شیراز را مهمان خواهرم فخری و مهران ومهرافرین بودم ....
در کنار همه مردم با فرهنگهای مختلف شاهد حرکتهای زیادی از جوانان در زمینه های مختلف هنری و علمی بودم واین موضوع مهر باطلی بود بر افکار کوته نطرانه و تنگنظرانه مردمانی که هرجمع جوانان را با شک و تردید بررسی میکردند ... گروههای موسیقی دف جوانان که شامل دختران وپسران بسیار جوانی بود مرا بسیار متحیر کرد نگارخانه وصال و گالری نقاشی استاد کریمی مملول از جوانان بود .... همه جا نشانه ای از فعالیتهای پر انرژی جوانان با ذوق بود .... دانشگاه ازاد به تعبیری چراغی بوده که در هر ده کوره ای هم روشن شده ولی این هدف ناتمام مانده و جوانان بعد از پایان درس نمیدانند به کجا میروند ....
تقریبا همه جا تغییر کرده بود شیراز شلوغ تر بازار پر رونق زنان شیک پوش تر سفر ه ها رنگین مثل همیشه روابط مردم با کمی تیره گی ..... اینکه هر کسی به دنبال کلاه گذاری بود مطلبی بودکه به وضوع دیده میشد واین باعث شده بود که روابط خانواده هابه تیره گی برسه... مدتهای طولانی را در صف بانک و اداره پست و اداره بیمه گذراندم ... هر چه فکر میکردم که چرا گره این مسایل کوچک باز نمیشود نمیفهمیدم ... نرخ متغیر و دلبخواهی فروشنده ها .... اجناس صنعتی و با کیفیتهای ضعیف چینی و ژاپنی و کره ای... محصولات داخلی بیشتر شامل خشکبار مثل گردو بادام زرشک وزعفران و پسته و... میشد .... اقوام و دوستان بیش ازگذشته بقدری مهربانی و لطف و مهمانی و سفرهای کوتاه برای من فراهم کردند که خود را بسیار شرمنده میدیدم ... ۱۵ کیلو اضافه بار من شامل کادوهای این عزیزان بود ....
میخواستم یک روز خوب رو در تهران شروع کنم ... تهران در حال ساخت وساز بود برجهای بلند اطراف اتوبان همت ۰۰۰ میگفتن قیمت خانه و زمین سه برابر سال گذشته شده میوه و غذا هم همین طور ....(بوی نفت) همه جا میومد ولی توزیع ناعادلانه به چشم میخورد فقط دودش به چشم مردم میرفت ... اشکارا ثروت رو در اطراف میشد دید ... سرعت و حرکت مردم زیاد شده بود برای رسیدن به بخشی از ثروت خودشان را به هر طرف میکوبیدند ۰۰چنگ میزدن تحمل ترمز کردن نداشتن ارامش نبود این مردم به کجا میرفتن ؟؟.. اتلاف وقت در صفها فقط برای کارهای کوچک ... لحظه شماری میکردم ساعت ۱۰ صبح که پیرزن عزیزم را در خانه سالمندان ببینم ... چند ساعتی کنار او ماندم خیلی باهاش حرف زدم داشتم باهاش خداحافظی میکردم که ناگهان گفت تو عروس خوب من نیستی ؟؟؟ با شادمانی گفتم اره خودم هستم ... ولی این خوشی هم زود تمام شد او رو به پرستاری که از کنار ما رد میشد کرد و باز هم همین جمله را تکرار کرد تو عروس خوب من نیستی ؟؟؟
نمیدونم به چه دلیل ولی همیشه سفر ایران برایم هیجان انگیز بوده بستن چمدونهای پر از کادو برای دوستان وفامیل که مدتها بود در تدارک بودم خودش سرگرمی خوبی بود از مدتها قبل لیست تهیه کرده بودم و به قولی نم نم کلی تی شرت و عطر و ادکلن و ... اماده کرده بودم تا فرانکفورت اقارضا و یاسمن منو همراهی کردند بارها رو که تحویل دادم دو تا ساک رو هم با خودم کول کردم توی هواپیما تقریبا همه مثل من بودن ....اینم از خوبی پرواز با ایران ایر ....پرواز خوبی بود با خانم کناریم حسابی گپ زدیم از امریکا اومده بود هم سن وسال بودیم ... وقت شام تقاضای من کباب با پلو بود خوشمزه بود رژیم از اولین ساعتها تعطیل.... ولی ماست میوه تا تاریخ سال ۲۰۰۶ اعتبار داشت کمی به اطراف که نگاه کردم دیدم تقریبا همه ماست مربوطه را نوش جان کرده اند ...ساکت ماندم .... موقع پیاده شدن ماست مربوطه را به سر مهماندار دادم و ضمن تشکر از پرواز خوب و مهارت خلبان گفتم این هم میتونه یک فاجعه ببار بیاره ... اظهار تعجب و انکار کرد ..... عمو مسعود و خانمش طیبه اومده بودن استقبال ...فرودگاه امام خمینی را اولین بار بود میدیدم خیلی راحت و به سرعت کارهای گمرک انجام شد ... فرودگاه بسیار خوبی ساخته شده در حد فرودگاهای اروپایی ...در راه روهای فرودگاه صرافیها پول خرد میکردند که بسیار خوب و عالی بود .... شب بود وارد جاده شدیم خیلی شلوغ بود سرعت بوی بنزین بوی لنت ترمز ماشینها شروع شد میخواستم بگم عمو مسعود کمی یواش تر رانندگی کن اون که فکر منو خونده بود گفت اگه یواش برم تصادف میشه ....
