تبليغاتX
خاله زهره

خاله زهره

من خاله زهره هستم

برای فرستادن دعوت نامه از فرانسه به ایران مبلغ ۴۵ اوقو باید تمبر باطل کرد این قانون جدید از اول سال ۲۰۰۸ اجرا شده .

۲ - امروز نامه کنترل سلامتی و سرطان را دریافت کردیم برای افراد بالاتر از ۵۰ سال مجانی و مداوم انجام میگیرد ..

۳ـ امار اعدامها در دنیا اول به کشور چین تعلق میگیرد دوم ایران سوم  عربی سعودی چهارم کشور امریکا ایران در اعدام افراد کمتر از ۱۸ سال مقام اول را داراست ...

۴ـ Sur ARTE, jeudi, 17 avril 2008 à 22:50 :
68 made in Germany - Quand nos parents faisaient la révolution

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:11  توسط خاله زهره  | 

امروز افتاب چند ساعتی مارو مهمون کرد بعداز مدتها نمیدونم چند وقت امروز هوا کمی گرم شد میگم کمی منظورم این نیست که از گرما بشه به سایه پناه برد... خودم را به پارک اوقانجقی یا پارک پرتقال رساندم با یک عینک و یک کتاب  ... خیلی لذت بخش بود  مردم اینجا عاشق افتاب هستند تا گوشه چشمی نشان میده بهش پناه می یارن مثل من    ..این پارک در قسمت شرقی استراسبورگ کنار پارلمان اروپا قرار گرفته نمیدونم چند هکتاره فقط میدونم که خیلی بزرگه یک دریاچه داره که کنارش تعدادی نیمکت هست  اب نما ها و قوها و اردکها به این دریاچه زیبایی  خاصی میدن  ....   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:38  توسط خاله زهره  | 

بعد از فوت اقا مادر با تن نحیف  به ایران منتقل شد و در خانه سالمندان زندگی جدید خود را شروع کرد .. همیشه ارزوی وطن را داشت شاید هم در گوشه ای از مغز خود خاطراتی را زنده نگه داشته ....ایا الزایمر این فرصت را برای او باقی گذاشته ؟؟؟ یاد هردو بخیر ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 2:36  توسط خاله زهره  | 

 در کل اروپا هر خانه و یا اپارتمانی دارای یک صندوق پستی است و وجوذ این صندوقها الزامی است ... ابی پوشهای زن و مرد که در کوچه ها و خیابانها با دوچرخه در حال رفت و امد هستند پاکتهای پستی را به این صندوقها می اندازند ...(اینکه هر پاکتی که در صندوقها قرارداده میشود مربوط به چه موصوعی است خود داستانها دارد من فقط در این قسمت از انچام وظیفه پستچی ها میخواستم کمی بنویسم )...صندوق های بزرگ قهوه ای رنگی در هر محله قرار داده شده که محموله های پستی بوسیله کارکنان پست در انها قرار داده میشود و پستچیها یا فاکتورها این پاکتها را هرروز دو نوبت  تا ساعت ۱۱ و بعدازطهرها تا ساعت  ۱۶در صندوقهای منازل قرار میدهند این افراد در باد وبارون و برف کار خود را انجام میدهند تا مشکلی برای یکی از پستچیها  پیش میاید بلافاصله کسی دیگری چایگزین میشود...با تمام محله سلام و علیک میکنند و منتظر هیچ انعامی نیستند تمام روز را با دوچرخه در گوشه و کنار حرکت میکنند لباس فرم ابی رنگ با نوار زرد رنگ به جز روزهای یکشنبه همه روزها در حال کار هستند  بعضی از افراد مسن که نمیتوانندخود را به باجه های پستی برسانند نامه های از قبل اماده شده خود را به انها میسپارند که به اداره پست برسانند این مردم در فرهنگ خود  اعتماد زیادی به اداره پست و پستچیها  دارند که  نقش مهمی را نیز در  اجتماع این ممالک دارند... ( یادم میاد اگر در ایران منزل نبودم و با  یک ۲۰۰ تومانی منتطز اقای پستچی نمیشدم معلوم نبود بر سر نامه ما چی میامد تازه باید از قبل میدونستم که قراره یک نامه بیاد وگرنه زیر دست و پای همسایه ها یا یک بچه شیطون که اونو پاره میکرد ویا هزار اتفاق دیگه گم میشد هنوز هم که {ندین سال گذشته اگه نامه ای برای یک دوست و یا فامیل مینویسم ده بار در تلفن میگم که منتظر نامه من باشین دو هفته دیگه میرسه  ...) .... راستی در ساختمان سازی ایران اصلا ییش بینی نشده بود که جایی برای این   صندوقها ساخته شود   ...  

 http://www.wpc-fr.net/images/articles/les-facteurs-se-modernisent/facteur_mini.jpg عکس یک پستچی .... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 22:30  توسط خاله زهره  | 

به عروسی خواهر یک دوست مراکشی دعوت شده بودم خیلی خوب بود صد در صد اسلامی سالن مردانه و زنانه جدا ...بدون سرو نوشابه های الکلی  مملو از غذاهای رنگارنگ ...  تفاوت های زیادی با عروسی های مسلمانان ایرانی داشت عروس وداماد در مراسم بیش از ۶ بار لباس های مختلف عوض کردند و از زیر طاقهای پر از گل  رژه رفتند ... لباسهای مردم دعوت شده همگی کاملا سنتی و رنگارنگ بود همگی لباسها ماکسی  بود و دور کمر انهابا کمربندهای پهن تزیین شده بود و با روسری هایی که به سبک خاصی  بودند .... هیچ کسMariage du Roi du Maroc لباس به رنگ سیاه به تن نداشت به غیر از من که به اصطلاح خودم لباس مخصوص شب پوشیده بودم (البته این موضوع  در جشنهای  ایرانیها اصلا مشخص نیست چون تقریبا  همگی سیاه پوش هستند) .... ساز و نقاره و سرنا هم به جشن رونق دیگری داده بود   مادر عروس و مادر داماد رقص را شروع کردند و باحرکات دست دیگران را به رقص دعوت می کردند ... بسیار خوش گذشت ...این عکس که قرار دادم عکس عروسی پادشاه مغرب است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:14  توسط خاله زهره  | 

Une pure merveille : Mohsen Namjoo - Ey Sareban
ای ساربان تقدیم به بهار عزیزم
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 2:25  توسط خاله زهره  | 

خانم فاطمه معتمد آریا که  نماینده این موسسه نیکوکاری است در مصاحبه ای گفت   .. "من از این جهان سهمی دارم، سهمی که نه مرا محدود می‌کند و نه گسترده است. بهتر است من آن بخشی را که سهم دیگران است، پیش خودم نگه ندارم تا همیشه با شانه‌های سنگین راه نروم. به نظر من، سهمی از دیگران، همیشه پیش ماست."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:32  توسط خاله زهره  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 3:17  توسط خاله زهره  | 

زمبن گرم شده و طاقت برف رو نداره   مدتهاست که در این فصل برف ندیده بودم ولی دوسه روزی است که انبار برف اسمون سوراخ شده و بارش شروع شده حسابی هوای استراسبورگ رو سرد کرده تعطیلات عید پاک با عید نوروز یکی شده  و زمین حوصله نگهداری این برف رو نداره و فقط کمی خیس شده ..تهران و شیراز حسابی افتاب در اومده و مردم تعطیلات خوبی رو میگذرونن  خودم را میبینم دوازده ساله شیراز اسمان ابی یکدست  بدون لکه ای ابر ... تا آخرین مرز تخیل تا ابتدای گذشته...  آن سوی اشکال متداول و مقیاسهای جاری پاهایم  میتوانستند به آسانی از زمین کنده شده و پرواز کنند هیچ صدایی نبود مثل خانه ای بدون ادم  هیچ صدایی به گوش نمیرسید جز سکوت جادویی زمان .. فضا لبریز از هـیچ .. مادرم را می بینم  پای سفره هفت سین نشسته است ما بچه ها راقطار دور سفره نشانده خانم دوستی هم بود همه لباسهای نو پوشیده بودیم  کفشهای نو جورابهای نو همه جا تمیز وپاکیزه بود .. تمام اهل خانه منتظر ساعت تحویل بودند منتظر چیزهای خوب وروزهای بهتر خانم دوستی به تولد زمان در وقت سال نو اعتقاد زیادی داشت عیدی ها رو در قران قرار میداد میگفت اب وجارو کنین  گلاب بیاشین ... پنجره ها را باز بگذارید یکی از این شبها حضرت خضر از کوچه عبور میکنه هر کس اونو ببینه تمام آرزوهاش برآورده خواهد شد ..و من تمام شبهای عید از شوق دیدن خضر خوابم نمیبرد توی رختخواب خانم دوسی دراز میکشیدم و هر دو با هم گوش به صداهای کوچه می سپردیم  او با هر خشی از جا میپرید و دعا میخواند به اطراف فوت میکرد و من پای پنجره به سایه های متحرک درختان زل میزدم و  دلم از ترس و ذوق می لرزید ..این قصه سالها بود از یادم رفته بود ولی عادت وانتظارش ماند .. شبهای عید ولوله غریبی به من دست میدهد و اضطرابی شیرین مانع خواب ...        

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 3:54  توسط خاله زهره  | 

 خاله زهره عیدت مبارک   کادوی عیدی به خودم  و تقدیم به همه عاشقان هنر باله  شما هم ببینید ۰
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:40  توسط خاله زهره  |