رسیدم خونه قندم خیلی اومده بود پایین بلافاصله دو تا لیوان اب قند ونوشابه خوردم و خوابیدم صبح که اندازه گرفتم قندم خیلی اومده بود بالا وحشتناکه !!!!به خودم صبح شنبه رو مرخصی دادم که بتونم تمام هونهایم را پیاده تا مرکزشهر برم رضا هم تنهایی رفت مغازه ۰۰۰ ده دقیقه ای بیشتر از خونه دور نشده بودم که دیدم یک مداد روی یک دوچرخه بزرگ به من نزدیک میشه ماریا بود ...بهش گفتم مدادو دوچرخه قهقهه زد .... خانم المانی اصل با قد نزدیک به ۱۹۰ بسیار لاغر اندام که دریک کوچه بعد از ما زندگی میکنه و من بسیار به او علاقه مندم بسیار مهربون و با محبته ۲ تا دختر داره کاملا شبیه خودش قد بلند با موهای زرد بلند حتی ارایش موی یک جور ...از دوچرخه که اومد پایین فهمیدم که کاری نداره پیاده روی من هم دیگه تموم شده شروع کرد به حرف زدن .... نشون به اون نشونی که تا مرکز شهر رفتیم و اون حرف میزد وحرف میزد و حرف میزد اصلا خسته نمیشد یک عالمه اصطلاحات المانی هم توی حرفهاش گفت که دیگه ازش نپرسیدم که معنیشون چی هست خودم حرفهاشو به هم وصل میکردم خرید عید کرده بود شیرینی پخته بود خونه شون رو تزیین کرده بود مارو برا شب عید دعوت کرد (گفتم ما مهمون داریم ) از سیاستهای سخکوزی از گرانی این روزها ......فکر میکنم قندم حسابی اومده پایین سرحال و خوشحال بودم از همراهیش ... ولی شب ارتروز گردنم حسابی درد گرفته بود از بس که به اون نگاه کرده بودم من قد کوتاه و اون با این قد بلند .....
گفته بودم که همچنان کار خودم رادر مزون خوتخت نگه داشتم .... هفته پیش روز جمعه بعد از ظهر باید اونجا کار میکردم خیلی طول کشید که بتونم از اونجا بیام بیرون هوا خیلی سرد بود کمی باد میومد توی کوچه پرنده پر نمیزد فرخ گفته بود که مامان اگر دیر شد بگو بیام دنبالت حسابی پشیمون شده بودم که زنگ نزده بودم مخالف موبیل هم که هستم و اصلا این وسیله رو دوست ندارم بالاخره اروم اروم تو کوچه راه افتادم که خودم رو به خیابون اصلی برسونم دلهره عجیبی منو گرفته بود که تا حالا اونو حس نکرده بودم هم سردی هوا و هم سردی ترس ناگهانی رو داشتم حس میکردم صدای خش خش پایی بدنبالم بودم توان برگشتن نداشتم نمیتونستم حتی قدمها رو تند تر کنم صداهمینطور با من میامد ناگهان صدای سگ کوچیک یکی از خانه ها که همیشه باید مواظبش میبودم که منو نترسونه باعث ترس دو برابر من شد و جیغی کشیدم و در همین حال هم به عقب برگشتم هیچ کس نبود فقط تعدادی برگهای پاییزی به همراه باد به دنبال من راه افتاده بودن ... به کانال که رسیدم هنوز سرمای اون ترس توی دلم بود دیدم اب روی کانال یخ زده و دوتا قو هنوز توی کانال ایستاده بودن مهتاب هم به زیبایی روی یخ میتابید وانعکاس زیبایی را بوجود اورده بود هنوز حالم خوب نشده بود از پایین پل سایه مردی به من نزدیک میشد اشنا بود همین طور که نزدیک میشد گفت چقدر دیرکردی نگران شدم ... رضا بود ......میدونه از تاریکی و تنهایی چقدر میترسم ...گفتم کمی بمونیم این کانال و این قوها واین مهتاب رو ببینیم ....
سالها پیش ما یک ماشین فولکس خیلی قدیمی داشتیم به رنگ سفید با این ماشین ما به مسافرتهای کوتاه دو روزه ویا مسافرتهای دورمیرفتیم مثل کاشان و شمال ایران و شیراز و بندرعباس و کرمان و .... بچه ها اسم اونو فولکس پرنده گذاشته بودن ...صبحهای روزهایی که قصد مسافرت داشتیم اونو کمی هل میدادیم که از خونه های همسایه ها دور بشه و بعد روشن میکردیم که صدای قاروقور اون کسی رو بیدار نکنه ...ولی امان از روزهایی که دیگه نای حرکت نداشت و روزهای سرد زمستون حسابی مارو خسته میکرد و دایم برای رسیدن به سر کار مارو عذاب میداد یادش بخیر خیلی به ما خدمت کرد اونو خریده بودیم ۲۴۰ هزارتومن بیش تراز ده سالی برامون زحمت کشید فروختیمش ۹۵۰ هزار تومان !!!......
این اهنگ را که این دختر جوان چند سال پیش خوانده به بهارعزیزم که علاقه زیادی به موسیقی داره و من همیشه از صدای خوبش لذت میبردم تقدیم میکنم .... در هفته گذشته بهترین های خواننده کودک در جشن بسیار بزرگی انتخاب شدند این برنامه سالیانه با شکوه بسیار و با جایزه های عالی بین کودکان خواننده از تمام اروپا برگزار میشه برای دیدن این برنامه به سیت بهار دختر فرزانه در پیوندهای روزانه سری بزنید من هم به خاطر محرومیت های کودکان ایران و تاجیک این سه ویدیورا در پستها قرار دادم ...
گفته میشود که مردم چین علاقه زیادی به فرانسه دارند ویا بدلیل هنر کپی سازی و هنر جلب سیاح ٬ در شهر hangzhou برج ایفل را میسازند و نمونه خانه ها واپارتمانهای فرانسوی را به مردم دوستدار فرانسه میفروشند و یا اجاره میدهند۱۳۰مترمربع به مبلغ ۵۰۰۰۰ اقو بفروش میرسد که در مقایسه بسیار ارزان هستند البته این اولین بار نیست که انها نمونه ای از شهرهای اروپایی را برای جلب سیاح میسازند( شهرکوچک رم و شهرکوچک لوندخ) ویدیو انرا در حاشیه پیوندهای وبلاگ قرار داده ام ..
خدا نکند در اینجا گذار کسی به دندانپزشکی بیفتد در ایران من دو دندان اسیا ۴ سال پیش روکش کردم و مبلغ معادل ۸۰هزار تومان پرداخت کردم ... ماجرا دراینجااز زمانی شروع شد که تصمیم به کنترل دندانها گرفتم از انجا که همیشه برای هر کاری بدنبال یک ایرانی میگردم به دیدن هموطن دندان پزشک خود رفتم اشکالات مختلفی در دندانهای من پیدا شد که نزدیک به یکسال است که مدام نزد ایشان میروم و صورت حسابهای بسیار دریافت کرده ام که بخشی از انرا بیمه پرداخت کرد و باقیمانده هم با وجودی که سخت بود ولی قابل پرداخت هم بود و هموطن عزیز خدا پدرش را بیامرزد انها را به صورت اقساط از ما دریافت کرد اما چشمتان روز بد نبیند یکماه پیش یکی از دندانهایم ناگهان شکست ایشان گفت باید روکش بشود من هم که از زشت شدن بیزار هستم بلافاصله گفتم هر چه سریع تر زحمت بکشید و دندان مرا درست کنید نپرسیدم قیمت چند است ؟وگرنه سالها دست به این دندان شکسته نمیزدم تا شاید به ایران برگردم ...ایشان دندان را قالب کرد و تمام شد و گفت صورت حساب را میفرستم ( از رسم های اینجاست ) من هم مودبانه تشکر کردم صورت حساب امروز بدستم رسید ۸۵۰ اوقو معادل شاید یک میلیون تومان ....برای روکش دندان هم بیمه مبلغ بسیار ناچیزی را در ان صورت حساب پرداخت کرده بود ولی با ۷۰۰ اوقو باقیمانده باید چه کرد زنگ زدم خانم دکتر امکان نداره کمی از این مبلغ تخفیف بدهید؟؟؟؟ ( چانه زدن ایرانی) ....بعد از تعارفات معمول گفت این نرخ اینجاست ولی مثل همیشه میتوانی به صورت اقساط پرداخت کنی ....ممنون خانم دکتر خداحافظ.... از دوستان جویا شدم همه نرخ را تایید کردند حالا فقط قسطی به اقساط ماهیانه ما اضافه شد....
هادی خرسندی و صمدش را شنبه شب در یکی از سالنهای استراسبورگ دیدیم این برنامه به همت انجمن ایرانیان مقیم استراسبورگ ترتیب داده شده بود کله گردها ی استراسبورگ طبق معمول خیلی زود به سالن رسیده بودند بطوری که رییس انجمن برای چیدن صندلیها از انها کمک خواست ولی کله تیزها انقدر دیر رسیدند که نمایش به جای ساعت ۸ نزدیک به ساعت ۹ شروع شد اقای خرسندی در ابتدای ورودی سالن ایستاده بود و با کله گردها که زود میرسیدند گرم گفتگو شده بود ماشینی را به ما نشان داد که نزدیک به ۴۰ شهر بزرگ را با ان طی کرده بودند و نمایشهای متعددی هم برگزار کرده بودند ما صمدندیده ها که سالها بود از دیدن هادی خرسندی و صمد محروم شده بودیم انقدر خندیدیم که فک هایمان درد گرفت واقعا راست میگم انقدر چرت وپرت گفتند که به رسم مهمان نوازی هم خندیدیم درحقیقت فقط خود را اماده خندیدن کرده بودیم .. کله گردها مثل همیشه خندیدند ولی مثل همیشه هم مخالف بودند وبا نارضایتی از بعضی چرت و پرت گفته های این اقا به خود پیچیدند تا ساعت بگذرد ....من هادی خرسندی را هرگز در قالب یک هنرپیشه تاتر ندیده بودم به نظرم مهارت کافی در این فن را داشت و خیلی خوب از کلمات استفاده میکرد و به طعنه و شوخی نمایش را هدایت میکرد صمد هم در قالب همان لباس و لهجه قدیمیش نمایش داد ولی عشق لیلا در این نمایش کمرنگتر بود .... یادی هم از عین الله و قوچعلی کردند ...
هفته گذشته صبح یکشنبه بود که از کانال ۲ تلویزیون فرانسه گزارشی به نام هنر اسلامی موزه صفویه (که در تالار ناپلیون لور بر پاست )با حضور اقای ملکان شیروانی کسی که این مجموعه را گرداوری کرده و اقای حسن مسعودی خطاط در یک دکوراسیون زیبای عهد صفویه و نوشته هایی با خط عربی پخش شد توضیحات کامل و دقیقی در مورد این موزه داده شد حسن خطام برنامه با یک اواز دوبیتی عربی پایان گرفت . ....در پاسخ به شما اقای نعیمی باید بگم که اقای مسعودی به زبان فرانسه کاملا مسلط بود و این برنامه به مدت ۳۵دقیقه تهیه شده بود و در چهارچوب برنامه های اسلامی مسلمانان هم نبود ....
خاطرات زیبای شمال ایران در فریدون کنار همیشه برام سبزه سبزه ۰۰۰تابستون وزمستون روزهای اخر هفته تا میرسید تلفن زنگ میزد از اون طرف سیم صدای اشنا میگفت ما منتظریم ساعت یک در خونه ما ...بی سوال وجواب ما اماده بودیم ... به سرعت بار سفر دوروزه را میبستیم یاسمن فرخ کتابهاتون یادتون نره باید اونجا درس بخونید ....و به ویلای زیبای خواهر خوب و همیشه عزیز رضا میرفتیم و دو روزی را فارغ از کار و دود تهران و نگرانیهای همیشگی در کنار دریا و کسانی که دوستشون داشتیم میگذروندیم کتابهای درس دست نخورده برمیگشت ... تصور اینکه اون روزها باز هم تکرار بشن دیگه وجود نداره .... یاد همشون بخیر ...من همیشه از اون روزها حرف میزنم نباید خاطرات و ادمهای خوب زندیگمون فراموش بشن ...
نمایشنامه کله گردهاو کله تیزها اگر درست یادم باشه اثر برشت هست سالهای خیلی قدیم که تازه به تهران امده بودم این نمایشنامه بوسیله گروه تاترتهران در تالار رودکی اجرا میشد و من زببایی این تالار و این نمایشنامه برایم خیلی جلوه داشت داستان بر سر کله گردها بود که ادمهای خوب بودند و کله تیزها که ادمهای بدطینت بودند و بین این دو گروه همیشه تضاد وجود داشت و اماداستان همشهریهای من در شهر استراسبورگ هم به این نمایشنامه خیلی شبیه شده کله گردها بخاطر نیازهای مختلف بدنبال کله تیزها میدوند تا شاید کارهاشون درست بشه کله تیزها که معمولا ثروتمندهای شهر هستند و زیر پرچم سه رنگ و بدون علامت خودشان رو قایم میکنند و بر سر سفره عیدشون به جای قران شاهنامه ویا حافظ قرار میدهند البته بیشتر و تا انجا که میتونند کله گردهارو سر کیسه میکنند داستانهای زیادی میشنوم از این کله گردها و کله تیزها در شهر استراسبورگ که در اینده مینویسم ...
این سه فایل ر ابه دوست جوانم بنفشه خانم که در انتظار فرزندش است و بعضی از اوقات خود را به خواندن این وبلاگ میگذراند تقدیم میکنم امیدوارم از دیدن وشنیدن این فایلها لذت ببری ....
http://www.youtube.com/watch?v=c-GMcQUQT9o&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=R0GVwYSI6TY&feature=related
ادامه مطلب
این روزها مقشه نویل شروع شده این بازار بزرگ تا اخر ژانویه ادامه داره قسمت بزرگی از شهر به دست فروشان اختصاص داده شده و مردم برای خرید عید به انجا میرن بازار فروش عروسکهای تزینی و مذهبی فروش شیرینی و اجناس کادویی حسابی گرمه .. مردم تخته فلمبه داغ میخورند که شامل نان داغ و نازکی است که با پیاز و ماست اب گرفته و گوشت های خرد شده از خوک است این غذا بسیار مرسوم است در این شبها ون شو که شراب قرمز داغ است که در ان دارچین و پرتقال میریزند وبه صورت داغ در هوای سرد میفروشند این نوشیدنی مورد علاقه مردم فرانسه است بوی دارچین فضای شهر را پر کرده و تمام مردم را به خیابانها میکشاند موزیک فروش کلاه بابانویل و ووو۰۰۰ رواج دارد تمام خیابانها و محلات اذین بندی شده اند و شهرداریها با یکدیگر رقابت میکنند مردم بیرون منازل خود را با عروسکها و درختان کاج تزیین کرده اند و بر زیبایی شهر افزوده اند...
همین روزها ۸ اذر ماه سالگرد فوت پدرم بود سال ۱۳۷۶ در سن ۷۸سالگی با پشت سرگذاشتن یک بیماری طولانی فوت شد یادش را در اینجا بخیر میکنم ... کارمند بازنشسته اداره دارایی بود نقش مهمی در زندگی من نداشت خاطرات زیادی هم از او ندارم جرو بحث های طولانی مادرم با او را به یاد میاورم گاهی اوقات به اطاق او میرفتم و در کنار سفره کوچکی که داشت مینشستم و احوالش را میپرسیدم خیلی کم حرف و اروم بود قد بلند و سفید رو ٬هیچ وقت به خاطر ندارم که از او طلب چیزی کرده باشم او هم از من هیچ چیزی نخواست خبر دار شده بودم که مدتی است در اغما بسر میبرد سه روز قبل از فوتش بار سفر را به شیراز بسته بودم و در کنارش بودم ان شب را هرگز فراموش نمیکنم شاید حرف ها و ناگفته های زیادی داشت ولی قدرت نداشت بیان کند... روز خاک سپاریش مسابقه فوتبال در جریان بود همه خیابانها خلوت بود و به سرعت به خاک سپرده شد مثل اینکه خودش هم برای ان لحظه دقیقه شماری میکرد ...
چند سال پیش که ایران بودم قلمهایی به فروش میرسید که بین جوانان مد شده بود که با فشار دادن یک دکمه که بر سر ان قلم وارد میشد اشعه قرمزی روشن میشد من از این قلم یکی به نیلوفردختر خواهرم هدیه دادم اونم از توی تراس خونه این اشعه رو بروی گربه ها میانداخت گربه ها هم به قصد گرفتن اشعه بالا پایین میپریدند و به این ترتیب من و نیلوفر کلی میخندیدیم .. در فیلم های اکسیون تفنگهایی تبلیغ میشود که قبل از شلیک ٬اول این اشعه قرمز روی هدف قرار میگیرد ...امروز کاربرد دیگری از این اشعه را دیدم که برایم جالب بود ... یک دستگاه کوچک کمی بزرگتر از یک کنترل تلویزیون که با قرار دادن ان روی دیوار فاصله را تا دیوار بعدی حساب میکرد بدون اشتباه ..با این دستگاه وجود دو نفر که یک سانتی متر بلند را بدست گرفته ومیخواهند فاصله ای را اندازه بگیرند کاملا غیرضروری است ...امیدوارم این دستگاه در ایران ساخته بشود مثل همان قلم هایی که برای سرگرمی ساخته شده بود.
بیشتر زنان ومردان که دارای شغلهای حساس در کشورهای دیگری به غیر از ایران هستند ازکودکی در امریکا ویا اروپا زندگی کرده اند و تحت تاثیر ادبیات و فرهنگ دیگری قرار داشته اند و اگر نام ایران را با خود حمل میکنند نه به خاطر این است که دولت ایران برایشان هزینه کرده است و برخی از انان حتی نتوانسته اند از دانشگاهای ایران بورس تحصیلی دکترای خود را بگیرند ولی کشورهای دیگر انها را جذب نموده اند و فقط تلاش شخصی و درایت خود انان باعث شده به عنوان افراد موفق در دنیا مطرح باشند ....بیوگرافی این بانوان را که میخوانم دولت ایران حتی قرانی هم برایشان خرج نکرده است ...
امروز متوجه شدم که اپارتمانهای تازه سازی که چند وقت پیش از اون صحبت کرده بودم تمام شدن شاید ۶ ماه هم بیشتر طول نکشیدن البته برای چی میخوام راجع به این موضوع بنویسم علت اینکه که از روزی که شروع بکار کردن تا حالا اصلامزاحم اهالی نشدن و بی سروصدا کار خودشون را تمام کردن و به بافت اصلی محله هم هیچ اسیبی وارد نکردند بلندی اپارتمانها به بلندی قدیمترین خانه محله که سه طبقه بیشتر نیست میرسد و اجازه برج سازی در کنار خانه های کوتاه نداشته اند از سقفهای سفالی و قرمز رنگ استفاده شده با معماری بسیار زیبا که زیبایی هون هایم را چند برابر کرده است ...
باید توضیح بدهم که عکسهایی که در گوشه صفحه برای مدتی قرار میدهم از زنان موفق ایرانی است که در سطح جهان دارای موفقیتها و شغلهای بسیار مهمی هستند من نام و عکس تعدادی از این زنان موفق را به مرور در اینجا قرار میدهم البته هیچ اصراری نیست که درایت تلاشها و هوشمندی و اگاهی شخصی این بانوان را به حساب ملیت انها واریز کنیم ...
در ایران که بودیم در محل کار ویا در هر موقعیتی نام فامیل بسیار مهم بود و به جز دوستان خیلی صمیمی کسی را به نام کوچک صدا نمیزدند مثلا شاید غیر ممکن بود که کسی با نام یک خانم کارمند اشنا باشد مثلا در یک مدرسه یا در یک دبیرستان دانش اموزان معلم خود را هیچ وقت با نام کوچکش نمیشناختند وهمیشه نام فامیل او را صدا میکنند یا دختران وپسران بندرت مادر وپدر ویا بزرگترهای خود را تو خطاب میکنند واین در ایران یک نوع بی ادبی محض بود و یا دختر و پسری در خیابان گونه های همدیگر را ببوسند ... .در این جا درست عکس این موضوع وجود دارد بیشتر مردم با نام کوچک یکدیگر را صدا میکنند و تو گفتن یک حرف عادی است شاگردان معلمین خود را با نام کوچکشان میشناسند و به صورت مدام کسانی که یکدیگر را میشناسند وقتی که یکدیگر را ملاقات میکنند سه بار گونه های یکدیگر را میبوسند البته در بعضی شهرها ۵ بار یکدیگر را میبوسند و دست دادن فقط بین غریبه ها ویا مسلمانان رواج داره ...
چند روزی اینجا نتونستم سر بزنم خیلی گرفتار بودم همه ۴ نفرمون گرفتار بودیم روزها انقدر به سرعت میگذرن که فرصت کم بود و شبها نوبت به من نمیرسید که از کامپیوتر استفاده کنم اگر هم بیدار می موندم برای کار سنگین روز اصلا اماده گی نداشتم بلاخره کارهای مغازه روی گردش افتاده ولی چون ما رو نمیشناسن برای خرید نمیان البته باید روی تبلیغات بیشتر کار کنیم ... اینجا به خلاف ایران مغازه های کوچک بسیار کم هستند و یا شاید به تازه گی بخاطر بیکاری این گونه مغازه ها در حال شکل گیری هستند ولی به سرعت جان نمیگیرند در اینجا مردم به فروشگاههای بزرگ که تعداد انها خیلی هم زیاد است میروند و همه مواد مورد نیاز خود را در انجا تهیه میکنند به قول ایرانیها از شیر مورچه تاجان ادمیزاد در این فروشگاهها وجود دارند و در اختیار مردم قرار میگیرد بنابراین ما باید منتظر بمانیم ...
یادم میاد که در ایران اگر کسی به فکر کار شخصی میافتاد باید اول سرقفلی محل کارش رو می خرید اگر توان این کار وجود نداشت باید اجاره های سنگینی راپرداخت میکرد که اگرکار هم پیش نمیرفت به سرعت به ورشکستگی میرسید ..و این خیلی سخت بود حتی یادم میاد که برادرم هم وقتی که در بندرعباس میخواست مطب خود را دایر کند وقتی شروع بکار کرد صاحب ملک طمع کار هر از چند ماهی تقاضای اجاره بهای بیشتر میکرد... تازه خودم هم که همیشه به درد بیدرمان صاحب خانه دچار بودم .....بنابراین در ایران باید حتما صاحب محل کسب ٬و محل زندگی خودت باشی تا بتوانی کمی راحتر کارها را پیش ببری و زندگی کنی در غیر این صورت مشکلات زیادی بوجود میاد و همیشه گرفتار صاحب ملک هستی قوانین هم که همیشه به نفع صاحب ملک بود .. اینجا از این خبرها نیست ... اجاره بهای مسکن و محل کسب هر سه سال برحسب بک تعرفه قانونی میباشد که بسیار ناچیز است و باید صاحب ملک حتما برای ان محل کاری انجام بدهد بعد ادعای پول بیشتر بکند مثلا راهروهارا رنگ کندویا صندوق های پست را عوض کند و برای بیرون کردن مستاجر خود باید دلایل بسیار محکمی ارایه کند ....در پستهای قبلی کمی راجع به این موضوع نوشته بودم ....
احساس میکنم ۲۰۰ سال از عمرم میگذره این کار اصلا مورد علاقه من نیست با روحیه من نمیخونه اینکه همیشه چشم براه این باشم که کسی وارد بشه و بخواد چیزی بخره اصلا مورد علاقه من نیست باید زبون باز باشم که من نیستم باید پرو باشم که من نیستم باید بتونم جنس قالب کنم که من نمیتونم از همه مهمتر مغازه پراز خوراکی و شیرینی است که نباید لب هم بزنم ... در ویترین مغازه درخت سپن قرار دادیم (کاج) و به اون چراغهای ریسه ای کوچکی اویزان کردیم که روشن وخاموش میشن دکوراسیون بابانویل هم گذاشتیم که داره از یک نردبان بالا میره و این نردبان هم روشن میشه مقداری از اجناس داخل مفازه را هم در ویترین قرار دادیم قشنگ شد سالهایی را که در اینجا زندگی میکنم تا حالا درخت سپن و بابانویل نخریده بودم اصلا این کار با فرهنگ من جور نبود ولی برای مفازه اینکارو کردیم ... اولین مشتری ما یک دختر ۱۵ ساله کردو ترک است که مشتری هر روزه اب نبات و شکلاتهای ما شده گاهی هم با برادر دوقلوی خودش میاد و همینطور با همکلاسیهاش . برای فروش نوشابه ها و کلا مایعات غیر الکلی و الکلی باید مجوز داشت همینطور از اداره اتش نشانی که باید دو یا سه کپسول اتش نشانی داشته باشیم ... نقشه مغازه و راه های ورودی و خروجی توسط یک نفرکه نماینده شهرداری است کشیده میشود و وضعیت شیرهای مرکزی اب در خیابان هم در این نقشه قید میشود و سپس در اداره اتش نشانی وضعیت مغازه ثبت میشود برای ورود اندی کپه ها هم باید کاری انجام بشود که با توجه به اینکه ما دو پله برای ورود به مفازه داریم یک زنگ باید نصب میکردیم که اگر فرد معلولی قصد خرید داشت زنگ بزند وما به او جنس بفروشیم بالاخره این داستان سر دراز داره و من بشدت احساس خستگی میکنم تازه ۴ روز گذشته ولی هیچ چیز با روحیه من نمیخونه ....هزاربار این مفازه ۲۰ متری را بالا وپایین میرم بالاخره خیلی هم خنده دار شدم ....امروز صبح یاسمن به من یک بسته کوچک کادو داد باز کردم دیدم دو تا سنجاق گل سر برای موهای من خریده ..اینجاست که سر حال اومدم توی این شلوغی فقط اونه که به فکر همه است ......فصل جدیدی از زندگی ما شروع شده که شاید اخرین فصل هم باشه ....قورهایم را اینجا زدم ....
