این سریال همه اش تعارف بود سریال خاک سرخ را میگم دو تای اخر این سریال را نگاه نکردم خیلی وقت از دست داده بودم با اینکه معمولا این کارو نمیکنم ولی انقدر حرکات وبازی ها ابکی بود که گذاشتمش کنار همه اش به هم تعارف میکردن که کی بره کی بمونه به قولی اعصاب میزد ... ولی به عوضش شو میخک نقره ای نیگاه کردم برام خیلی خوبتر بود. زمانی که این شو در تلویزیون نشان داده میشد من ۱۶ ساله بودم دیدن دوباره فریدون فرخزاد و شعرهاش در حال حاضربرام مزه مخصوصی داره اون موقعها از این ادم خیلی بدم میامد ولی حالا میبینم حرفهاش بد هم نبوده اونم برا اون وقتا... شعرهای زیادی از فروغ فرخزاد حفظ بودم که توی این روزها برام یاداوری شد انگار که در دورانی که روی ابرها بودم و همه دنیا برام مثل یک رویا بود به عروسک کوکی فروغ فرخزاد زمستان اخوان ثالث و صمد بهرنگی برگشتم عطش دوباره یافتنشون دوباره در من بیدار شده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:17  توسط خاله زهره
|
دیشب دل به دریا زدم ویک غذای شیرین درست کردم اول بگم توی خونه ما غذای شیرین طرفدار نداره اون هم برا شب . مقداری میگو با piyazکشمش وگردو سرخ کردم و توی berenj دم دادم خیلی قیافه اش خوشگل شده بود همه کمی خوردند بی حرف رضا سعی کرد بدون کشمش بخوره یاسمن بدونpolo فرخ حسابی خورد خودم هم که غذای ممنوعه بود ولی خوردم بی صدا .. از اونحا که من معمولا زیاد غذا هم درست میکنم اون هم به قصد هنرنمایی خیلیش هم باقی موند اینو میگن زیاده روی خودم خوب میدونم ولی ادم شکمو اول خودش به تله میافته
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:50  توسط خاله زهره
|
سریال خاک سرخ اقای حاتمی کیا رو تونستیم تله شارژه کنیم و ازدیشب ۸ قسمت اونو با یاسمن تماشا کردیم تا صبح ...وقتی یک کتاب میخونم ویا یک فیلم می بینم که سوژه تکراری دارن و نمیتونن حرف تازه ای داشته باشن خسته میشم ولی عادت کردم هم کتا ب وهم فیلم این طوری را تا اخر تمام کنم شاید وقت تلف کردنه البته دیدن parviz parastoii در این سریال برام تاز ه شد ولی لیلی با من است قابل مقایسه با خاک سرخ نیست لذت اون داستان با این داستان خیلی متفاوت است منتظرم ببینم اخر این سریال شاید به یک مطلب خوب برسه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:35  توسط خاله زهره
|
از دیشب اونقدر بارون اومد با سرو صدای زیادکه کمی هم ترسیدم ولی صبح یک قطره هم روز زمین اب نبود این هم از سیستم شرح سازی است شروع زمستان میگم به این دلیل که اینحا باییز نداره سریع هوا سرد میشه و افتاب رو تا مدتها نمیبینیم از این حالت خیلی بدم میاد درها رو باید ببنیدیم و همیشه با لباس زیاد توی خونه باشیم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 13:25  توسط خاله زهره
|
فریدون از همه ما خواهر و برادرها کم سن وسال تره ۴۳ سال داره درست وقتی فرخ ۳ ماهه بود او به المان امد وبا همت و سعی خودش درس خوند ودر یک شرکت المانی امریکایی مشغول بکار است همسر او دکتر داروساز است من عمه دوتا اقابسر هستم که مثل دو تادسته گل هستند فریدون اومده فرانسه مهمان ماست مانا همسرش و اریان وارمان رفتن امریکا گردش قراره ساختمانهای بلند لوس انحلس و مرکز سینمایی هالیود و والت دسینی را که دیدند یاد من بکنند وبرام عکس بیارن امیدوارم همیشه خوش باشند این دو تا رو خیلی دوست دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:44  توسط خاله زهره
|
همیشه تصور میکردم که در این دیار غربت حداقل از دلخوریهای فامیلی و قهرو اشتی ها و دغدغه های روابط میتونم دور باشم ولی این داستان همیشه ادامه داره و تمامی نداره باید فکر کنم کحا برم با کی حرف بزنم ۳برادر و ۱ خواهر و مادروبدر رضا اینحا هستند ولی نه اینکه خواهروبرادرند مثل دشمنان هم میمانند فرزاندان انها هم یاد گرفته اند که کینه ورزی کنند هر قدر میخواهم میانه را بگیرم نمیشود گاهی تصمیم میگیرم به انها فکر نکنم ولی مگر میشود در این دیار غربت و تنهایی با این همه قوم وخویش خودراکنار گرفت شهر استرسبورگ یک مرکز دارد بایک بازار بزرگ اگر قصد خرید داشته باشم حتما با یکی از این اهالی برخورد میکنم که هر کدام با شیوه مخصوصی سلام علیک میکنند که من مات میمانم هنوز با این همه سن وسال که گذرانده ام باز هم به قول معروف دو ریالی من دیر میافتند همیشه غصه بی وفایی ها را میخورم به من میگن زیادی کولی میدم ولی اخه این هم شد حرف ؟ دوست دارم مهمون نواز باشم وقتی وارد این خانواد ه شدم درست ۲۰ ساله بودم این دخترهای و بسرهای فامیل که حالا بزرگ شدن هر کدوم ۳ یا ۴ ساله بودند من زن دایی و زن عمو بودم ولی حالا تو خیابونهای استرسبورگ مثل غریبه ها شدیم تا وقتی کار دارندو ما براشون بدوبدو میکنیم خوبیم ولی زود یادشون میره اه از این دنیای بی مهرووفا..
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:13  توسط خاله زهره
|
موفقیتهای دختران وبسران خواهرانم لذت مخصوصی به من میده مهرافرین دختر فخری در حال گرفتن فوق لیسانس بیژن فرزند مهین سال اخر مهندسی برق بهار دختر فرزانه درحال گذراندن دوره دکترای فیزیک از هلند مو نا و بویا فرزندان فهیمه امسال لیسانس گرفتن مهران فرزند فخری درحال گذراندن فوق لیسانس ووو همه وهمه منو خوشحال میکنند لذت موفق بودن هر ایرانی برای من مثل دیدن ستاره های اسمون توی یک شب بدون ابره مثل خوردن یک قطعه قنده مثل نگاه کردن به یک اکواریومه
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 23:47  توسط خاله زهره
|
دوباره یاداوری کنم که بعضی از حروف را ندارم مثل p j ch بعضی وقتا نوشته هام خنده دار میشن
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 23:38  توسط خاله زهره
|
در حالی که داریم کارهای خانه را میکنیم به من کار درست وحسابی نمیدن از یواش حرف زدنشون فهمیدم که نمیخوان من خسته بشم اخ که حقدر من ضعیف شدم واونها اینو به خوبی دارن حس میکنن از من فقط غذاهای کارگری میخوان منم سنگ تمام گذاشتم خورشت و برنح و مخلفات مفصل نان بربری و نوشابه ماست وخیار و ارده و خرما ....کارهای خونه باعث شد که بعد از مدتهای طولانی که هر کدوم یک طرفی بودیم با هم باشیم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:30  توسط خاله زهره
|
marche aux poce این کلمه به معنی همون بازار روز خودمون هست البته در ایران به این مفصلی نبود مردم عادت نداشتند وسایل خودشون را تو خیابون بذارن و بفروشن ولی اینحا یک رسم هست وسالیانه در محله های متفاوت این مراسم برگزار میشه و با دادن مبلغ کمی به شهرداری محلی را برای هر کسی تایین میکنند که میتوانید با هر قیمتی وسایل خودتان را بفروشید البته مردم عادت ندارند در این مقشه ها باقیمت های گران خرید کنند به ما درست در خانه امان این محل را دادند واین باعث شد که بار خودمون را به راه دور نبریم خلاصه تقریبا همه وسایل فروش رفت برای وسایل دکوری فرانسوی ها خرید کردند ولی وسایل دیگرمون را عربها و ترکها خریدند اینحا بود که حرف یاسمن وفرخ درست در اومد فرهنگ ما به این دو گروه بسیار نزدیکه خاتم کاریها گلیم ها گلدانهای سفالی parche va pardeha همه را عربها خریدند ولی همین که خندیدم و تحربه کردیم راضی هستم و فراموش کردم به ان همه زحمت حمل بار و هزینه های بیهوده ....
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:19  توسط خاله زهره
|
کار خونه ادامه داره و داریم کف خونه را درست میکنیم ولی کامبیتوترمون وصل شد فکر کنم یک ماهی میشه که ننوشتم هر کدام از حیزهایی که از ایران با زحمت زیاد با خودم اورده بودم در اینحا دموده به حساب میاد البته این مدت ۵ سال را با این وسایل گذرانیدم ولی همه را باید کنار بگذاریم البته سفره قلم کار و فرشها و خاتم کاریها را نگه داشتیم ولی بقیه را از خانه بردیم و فروختیم در نوشته بعدی داستان اینکه فروختیم را براتون بگم .. البته این را هم بگم که اصلا دلم نمیخواست وسایلی راکه دوست داشتم از خانه بیرون ببرم قدیما مامانم هم همین کار را میکرد وهمه ما با او مبارزه میکردیم در اینحا هم با یاسمن وفرخ بحثهای خنده داری داشتیم که البته ته دلم راضی نبودم حق را به خودم میدادم خیلی هزینه کرده بودیم تا این کاسه کوزه ها را بیاوریم ولی بین ایدهای نو و کهنه انها که ایده های نو دارند برنده شدند
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:2  توسط خاله زهره
|
ما تصمیم گرفتیم بعد از ۵ سالی که در این خانه زندگی میکنیم تعمیراتی انحام بدیم از اینکه این خانه کمی قدیمی هست و سبک ومدل مخصوصی را داره من راضی نبودم و بیشتر به فکر عوض کردن خانه بودم ولی خانه ها مثل ایران گران بود و نمی تونستیم یک خانه خوب وباب میل بگیریم استین بالازدیم و ۴ تایی افتادیم به بخت خونه دیوار برداشتیم برق ها را درست کردیم رنگ و کاغذ دیواری و خیلی کارهای دیگر البته اگر کلمه ما را استفاده میکنم نه به این دلیله که من زیاد کار کردم به من کم کار میدادند که بعد در یک بخش دیگه مینویسم اما اینکه میگم همیشه ادمها را در هر وضعیتی میشه یک طوری محک زد به این دلیل بود که متوحه شدم رضا تمام کارها را بلد بود ومن قبلا به این شکل نمیدانستم برق خونه را که قدیمی بود خودش عوض کرد لوله کشی حمام و شکستن دیوارها ودوباره ساختن تزینات با کارهای نحاری را خودش انحام داد رنگ دلخواه را درست کرد وبه دیوارها زد و درها را هم همینطور همه خونه بهم ریخته بود ولی رضا که فرخ براش شاگردی میکرد باهم کار میکردند و بعضی وقتا هم صدای خندهاشون بلند میشد در ایران رضا همیشه ماشینش را خودش تعمیر میکرد ولی من نمیدونستم که توانایی خیلی کارها را داره البته به یاد گذشته که میافتم میگم شاید اگر در خم مسایل اقتصادی و به بیراهه های کارهای تحارت نیافتاده بود وبه یکی از این کارها که تخصصی بود برداخته بود موفق تر بود حیف ...یاسمن و فرخ به دکوراسیون رسیدند و تلاش برای رسیدن به یک خانه خوب ...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:37  توسط خاله زهره
|