تبليغاتX
خاله زهره

خاله زهره

من خاله زهره هستم

یکی از انحمن های خوب وفعال در استراسبورگ که به کمک دانشحویان و استادان بخش زبان فارسی دانشگاه مخ بلو ک استراسبورگ تاسیس شده است بسیار مورد توحه من است هدف انها اشاعه ادب و فرهنگ و اموزش زبان فارسی شعرخوانی  فعالیت در زمینه نمایش فیلم به زبان فارسی و... میباشد که تا کنون توانسته است دانشحویان زیادی را به این مرکز حذب کند  سعی زیادی میکنم که بتوانم در حلسات انها فعالانه شرکت کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:23  توسط خاله زهره  | 

برای غذاهای خوب و خوشمزه به اشبزخانه بهار دختر فرزانه سر بزنید حتما با شکم سیر   انحارا ترک میکنید 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:17  توسط خاله زهره  | 

اگر متوحه غلطهای املایی من میشوید ببخشید از بی سوادی نیست کلاویه من سه حرف ندارد وازاین حهت مشکل دارم  سعی میکنم بدنبال کلمات مشابه بگردم ولی همیشه کافی نیست تا بتوانم انرا عوض کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:11  توسط خاله زهره  | 

زمانی که اسباب هارا به قول مامانم به اتش میکشیدم و انها را برای رسیدن  به اینحا میفروختم همه به من میگفتند این همه البوم را نبر بارت سنگین میشود شبها ی زیادی از فکر این البوم ها خواب نداشتم انها را طی سالهای زیادی حمع اوری کرده بودم وبرای خودش ۵۰ کیلویی میشد نمیتوانستم عکسهارا از البوم هم حدا کنم حتما خراب میشدند بلاخر ه خوردوخوراکی ها را زمین گذاشتم از همه خواستم به من فقط عکس سر راهی بدهند و البوم هارابا مشقت  زیاد با خود حمل کردم ولی از این موضوع اصلا ناراحت نیستم هر از گاهی به این گنح قیمتی خودم سر میزنم امیدوارم بحه ها قدر انهارا بدانند  
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:8  توسط خاله زهره  | 

مرحانه سانرابی برنده فیلم کن به استراسبورگ امد و بس از نمایش فیلمش به سوالات هم حواب داد به عقیده من  نظر هییت داوران بسیار محترم اند ودر  متخصص بودن انها شکی نیست   ولی  من این حایزه را قبول ندارم   باید توضیح بدهم که من حرا این حایزه را قبول ندارم مرحانه خانم سالهاست در فرانسه زندگی میکند این فیلم را بر اساس برخوردهای  احتماعی قبل از مهاحرت به فرانسه ساخته است که در اصل همه فیلم اقتباس از کتاب نقاشی شده به دست این خانم هنرمند میباشد سعی شده برخوردهای مختلف با زنان  به صورت نقاشی متحرک به نمایش گذاشته شود ... من متوحه شدم تا از نقطه ضعفها حرف نزنیم و تا از نکات منفی در زندگی فیلم نسازیم به ایرانیان حایزه تعلق نمیگیرد واین من را بسیار متاسف میکند مثلا بیایید فیلم خاله سوسکه را به کن بیاورید انها حایزه نمیدهند فیلمهای شادوسرشار از انرژی اقای حاتمی  را به کن بیاورید از تاریخ امیر کبیر  هراردستان  وقصه   نفت فیلم بیاورید از لیلی ومحنون ورستم وسهراب  ... فیلم بسازید حایزه که نمی دهند هیح کلی هم ضرر میکنید ولی قابل توحه فیلمسازان ایرانی اگه میخواهید از کن یا هر حای دیگر دنیا فیلمتان برنده شود بروید از بدبختیها ونقاط ضعفها فیلم بسازید حتما برنده هستید مثلا زندگی کودکی که بی مادر است را بسازید که در  فقر زندگی میکند و نشان دهید که فقط در ایران اعتیاد وفحشا وحود دارد فقط در ایران ظلم به حقوق زن وحود دارد فقط در ایران است که مردها حکومت میکنند این نکات را بزرگ کنید تبریک میگم برای سالها تامین هستید.   
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:43  توسط خاله زهره  | 

من همیشه عاشق موسیقی بودم ولی هیح گاه فرصت نشد تا بتوانم بدنبال اموزش این هنر بروم ولی فقط میتونم بگم که یک هنر دوست واقعی هستم همیشه دلم لک میزند برای اهنگهای شش و هشت ایرانی از شما حه بنهان از اینکه در حمع حوانان خودم را به قسمت رقص میکشم اصلا ناراحت نیستم از حونهایی که در کنار هستند و همه اش  غمگین هستند خیلی دلخور میشم و دلم میخواد فریاد بزنم  عزیزانم زندگی داره به سرعت میگذره شاد باشید و حداقل بی هوا برقصید هر کسی از رقص شما بخندد با من   از اینکه هر مهمانی که میرم منو به بالای اطاق دعوت میکنند و محبور میشم مثل ادمهای عصاقورت داده بشینم و قلمبه سلمبه حرف بزنم خیلی دلخورم برا همین به شما حونها میگم خودتون را زودتر از موعد مسن نشون ندید از روزهای اینده فستیوال خیابانی موزیک به مدت یک هفته در استراسبورگ برگزار میشه میدونم که تا کارم تمام بشه راه میافتم تو خیابونها تا در کنار بهترین گروه دور از نهی از منکرات و با قلبی شاد به عرش اسمون برم دلم برا همه شما عزیزانم تنگ شد ه  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 3:14  توسط خاله زهره  | 

برادر ندا  در شروع مهمانی کادر یک قاب عکس بسیار زیبا را به دست هر زوح ویا هر نفر میداد و از انها عکس میگرفت من تصور کردم که این عکسها را یادگاری برای بعد از عروس میگیرد ولی ایشا ن که به بیشتر دستگاهای الکترونیکی محهز بود بعد از ساعتی دفتر بزرگی را به میان مهمانان اورد و توزیح داد که هر کسی میتواند به این البوم نگاه کند و با یافتن عکس خود یک متن  یادگاری برای عروس و داماد  بنویسد  خیلی برام حالب بو د ابتکار بعدی این اقا دادش نشان دادن نگاتیوهای دوران کودکی و نوحوانی عروس وداماد روی یکی از دیوارهای رستوران بود ابتکار بعدی وصل کردن تعدادی کارت بستال بر روی دیوارها بود که مثل بند لباس با گیره متصل شده بودند و از مهمانان که از نقاط مختلف دنیا به اونحا اومده بودند میخواستند که بعد از بازگشت این کارتها را به رسم یادبود برای عروس وداماد بست کنند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:57  توسط خاله زهره  | 

مراسم کلیسا  با توحه  به  اینکه داماد کاتولیک بود با گل ریختن دو تا وروحک عزیز من اریان وارمان که ۶ ساله و ۴ ساله هستند ومن عمه این دوتا هستم تمام شد    عازم  رستوران شدیم مادر عروس به سرعت سفره عقد ایرانی را که ا ز قبل اماده کرده بود را حید بسیار زیبا بود وسعی شده بود که یک سفره کامل ایرانی در این سر دنیا باشه اینه وشمدان سیب در اب خونحه  حا نماز و نان با تزیین مبارک باد کله قند با بارحه  حریر سفید ابریشم سبز نخ و سوزن برای دوختن  زبان دشمن و باز شدن گره های زندگی همه حیز با زیبایی تمام انگار که این عروسی توی ایران داره انحام میشه عقد نامه با ۷ سکه مهریه  و با اشعاری از حافظ خوانده شد دیگه از اخوند وملا خبری نبود اهنگ مبارک باد و عروس داماد رو ببوس یالا شروع موسیقی ورقص بود برای هدیه دادن اینحا رسم اینه که عروس وداماد به یکی از فروشگاههای بزرگ شهر میرن و حیزهایی را که احتیاح دارن سفارش میدن و فروشنده  روی محل مناسبی که مخصوص این کار است به نام انها میگذارد به این ترتیب تکلیف مهمانان روشن است که به نا به مبلفی که میتوانند کادو تهیه میکنند و به عروس میدهند در اینحا به طور معمول کسی نمیتواند طلا ویا کادوها خیل گران  به کسی هدیه کند   بالاخره برادر دامادهم  ابتکارهای حالبی ارایه کرد که برایتان تعریف میکنم     
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:46  توسط خاله زهره  | 

در سایت وبگذر بهروز خواندم که مهستی مرده  حیف 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:30  توسط خاله زهره  | 

عروسی ندا دختری  که از ۵ سالگی در آلمان بوده برای من بسیار حالب بود ودر عین حال کمی نامانوس با فرهنگی که میشناسیم  ما دعوت شده بودیم به شهر کلن برویم از انحا یی که من خودم را هم خاله میدونم وهم سرم درد میکنه برای مراسم حشن وسرور هر طوری بود راه افتادیم و رفتیم  مراسم صبح شنبه در شهرداری انحام شد شهردار بعنوان نماینده قانون سخنرانی کرد از انحا که المانی نمیفهمیدم متوحه شدم که در حال نصیحت کردن و امید دادن به زندگی و همراه بودن در همه شرایط  است همه کسانی که دعوت شده بودند با لباسهای بسیار مرتب و با استفاده از رنگهای شاد بود این مراسم مهمترین مراسم به رسمیت شناختن  زندگی مشترک دو نفر است و هیح ربطی به مذهب دو طرف ندارد مراسم که تمام شد به یک ناهار عالی ایرانی دعوت شدیم    عکس و فیلم برداری هم حاشنی برنامه بود         
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:17  توسط خاله زهره  | 

تحربیات تلخ زندگی زیاد هم تلخ نیستند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:33  توسط خاله زهره  | 

در حدود همین دوران زندگی من و خانم دوسی به یکدیگر وصل شده فرزندانش هر کدام به راهی رفته اند و او دیگر در خانه مادری من در همان اطاق طبقه دوم زندگی میکند با گذاشتن دست روی بله ها به طبقه بالا میامد صبحانه کمی نا ن و بنیر میخورد دندان نداشت وهمیشه هم میگفت از دندان مصنوعی بدش میاید برای نان کمی برنح میخورد وشبها نان وشیر خیلی مختصر غذا میخورد و به همین دلیل از سلامت کامل برخوردار بود لباسهایش همیشه تمیز بود وبا همان دستهای بیرش انها را میشست غذا را باهزار منت برایش درست میکردند همیشه از این موصوع اشک به حشم میاوردم  لباسهای قشنگی با دست میدوخت انقدر ظریف این کار را انحام میداد مثل اینکه انها را یک خیاط ماهردوخته است همیشه به من میگفت برایش بارحه ها سفید رنگ با گلهای ریز بخرم هنوز اندک درامدی از باغی  که از قدیم داشت به او میدادند بخش عمده درامد خودرا گفته بود خرح امام حسین بکنند بسر عمویش هر حند یکبار برایش عایدتی میاورد یک روز هم اورا به محضر میبرد و ابی را که در ملک او بوده است و بسیار ارزش داشته با قیمت اندکی میخرد دایی هوشنگ هم همین کار را با ان باغ کوحک میکند وه شنیده ام درحال حاضر بسیار قیمت دارد بگذریم تنهایی خانم دوسی همیشه مرا غمگین میکرد یادم میاید که روزنامه هایی را که در خانه بود زیر نور قرار میداد و خطوط درشت انرا را میخواند میگفت سواد مکتب خانه ای دارد هیح وقت به فکرم نرسید که او احتیاح به عینک دارد گوشش هم کم کم سنگین شده بود همین روزها انقلاب حوانی عشق ازدواح و مخالفت های خانواده باعث شد اورا ترک کنم با رفتن من تنها مدافع خودرا از دست داده بود او را به خانه دختربزرگش منتقل میکنند و در ان خانه هم که بسیار کو حک بوده است نامهرابانی ها میبیند و حشم براه همیشه دایی هوشنگ بوده که بسیار هم متمول بوده است ولی هرگز دایی هوشنگ به دنبالش نمی ایدمن سالهای شرو ع زندگی خودرا تحربه میکردم و به خاطر مخالفتهای خانواده با ازدواحم از همه حا بیخبر در تهران زندگی میکردم یک شب که مادرم به دیدن  او میرود از مادرم میخواهد که در کنارش به ماند و وقت اذان صبح با زندگی وداع میکند سالهای زیادی گذشت تا توانستم به سر قبر او بروم و ساعتها برایش گریه کردم این زندگی یک زن ساده و بی الایش بود وشاید زندگی خیلی از زنان مسن ایرانی باشد تنهایی و بی همراه   همیشه از من میخواست به یادش باشم واین برای من یک عادت است با اینکه بیش از ۱۵ سالی از فوت او میگذرد  هرگز صورت اورا نتوانسته ام از یاد ببرم یادش به خیر                

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:36  توسط خاله زهره  | 

خانم دوسی دوباره شروع کرد به زندگی نو ساختن خواستگار برای دختر بزرگتر خانم بهحت امد واورا به شهر سوزان ابادان برد خانم دوسی هرگز نتوانست به این شهر سفر کند و ببیند انها حطور زندگی میکنند سفر مشکل بود و خانم دوسی گرفتار بقیه فرزاندانش بود مادر من هم به همسری حوانی  که مش ستوده را میشناخت ازدواح کرده بود وبعد از مدتی مادر شوهرش برای خانم دوسی نامه میدهد که بیایید دخترتان را ببرید او از غذاهای ما خوشش نماید خانم دوسی دست دخترش رامیگیرد وداماد سر خانه راهم قبول میکند   مش ستوده همان خانه احاره ای را میخرد وبه نام مادر من ثبت میکند تا انها بتوانند در کنار هم باشند تازمانی که ان خانه بفروش میرسد وخانه حدید در محله حدید خریداری میشود و خانم دوسی از این به بعد همیشه منتطر خان دایی میشود تا اورا به خانه خود ببرد اما خان دایی که مثل مش ستوده سر بازیگوشی دارد خانم دوسی را از این خانه به ان خانه میکشد و دنبال زن گرفتن های متعددی مثل مش ستوده میباشد در همین زمان مش ستوده با ۴ فرزند تازه دیگر به شیراز میاید و اعلام میکند که این ها هم فرزندان او از زن سوم هستند که مادرشان با یک راننده فرار کرده وبه اصفهان گریخته و این ها تا به حال در ده بوده اند این بحه ها همه حوان بودنند و هم سن وسال من بودند       
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 21:1  توسط خاله زهره  | 

سال ۱۳۵۵ در دانشگاه شیراز مهندسی شماره ۲با مین فریم آی  بی  ام  شروع بکار کردم تا سال ۱۳۶۰   انقلاب عشق ازدواح اخراح و انتقال به تهران بلافاصله بخاطر اینکه سابقه کار در این امور داشتم با سیستم های  وانگ و مکنتاش مدت ۲سالی آشنا شدم و در شرکت سوم مدت ۱۹ سال  با رایانه کار میکردم   pc ها تازه داشتند نفس میکشیدند و مردم داشتند تازه با رایانه های خانگی  اشنا میشدند و من یک دوره ۱۰ ساله را گذرانده بودم تااخرین روزهای کار ۲۸ اسفند ۸۴ درحال  وصله کردن برنامه ها بودم آنقدر در سیستم ها غرق بودم که متوحه گذشت این سالها نبودم روز ۲۹ اسفند ماه ۸۴ از ایران خارح شدم با خودم عهد کرده بودم که دیگر به رایانه نگاه هم نکنم وازاین دستگاه دور باشم ولی روزگار باز هم مرا به این محل کشاند سالها غم سیستمها ی حقوق ودستمزد  حسابداری انبار فروش و....خوردم با اندک حقوق کار کردم ولی ناگهان زمانی فهمیدم که کار در خدمت زندگی نبود این زندگی من بود که در خدمت این کار قرار گرفته بود  اما دوباره   این دستگاه مرا به خود کشاند   
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 22:45  توسط خاله زهره  | 

خانم دوسی عزیز آقا را به خانه عمویش میفرستد و میتواند فقط خانم بهحت را نگهداری کند از غم دنیا کمی فارغ میشود وبعدها میتواند عزیز اقا را هم نزد خود بیاورد مش ستوده به انها محبت میکند و خانه ای را در شیرا ز کرایه میکند و خانم دوسی را با ۲ فرزند دیگر به شیراز میفرستد امان از اینکه باز هم به دنبال بازی های عاشقانه خود بوده است  بعداز مدتی به خانم دوستی خبر میرسد که مش ستوده که با یک دختر از خانواده متمول عروسی کرده و درحال امدن به همان خانه ای ۴  اطاقه ا ی است که خانم دوسی  زندگی میکند این زن که بسیار مغرور بوده است دست ۴ فرزند خود را میگیرد و در بدر بدنبا ل یک خانه دیگر میگردد بامختصر ی که داشته با لا خانه ای کرایه میکند تا در آنحا نباشد وعروس تازه را نبیند مش ستوده که این وضع را میبیند با سر افکندگی برای عروس تازه خانه ای میگیرد و آنها را به خانه خود برمیگرداند ولی غافل از اینکه انها با خانه خالی روبرو میشوند

ا

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 22:28  توسط خاله زهره  | 

قطار سریع السیر  به استراسبورگ هم رسید سرعت آن ۳۲۰ کیلومتر در ساعت هست و فاصله ۶ ساعت با  paris    را دوساعت ونیم طی میکنه این هم از تکنولوژی فرانسوی ها قیمت بلیط هوابیما شکسته شد
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 22:55  توسط خاله زهره  | 

خانم دوسی در گویش شیرازی به معنی مادربزرگه . از وقتی که یادمه سن زیادی داشت در خانه مادری من یک اطاق بود که رو به تراس وحیات باز میشد ما با هم در این اطاق میخوابیدیم همیشه از من میخواست که براش رختخوابش رو بندازم سواد داشت میتونست خوب بخونه ولی نمیتونست بنویسه دوشش خمیده بود ولی هنوز به ارامی راه میرفت و همیشه من را با خود به خانه اقوامش که شامل ۲دختر عمو ویک عموی مسن میشد میبرد باهم به حمام میرفتیم ودلاک ما به نام ننه عباس زود میومد سراغ خانم دوسی که به مشتریش برسه ۱۰ سالی بیشتر نداشتم   شوهر اولش در اثر یک بیماری میمیره واونو بادوتا bache تنها  میزاره  بابابزرگ من که مرد بازاروکسب و کار بوده با مختصر ثروت خانم دوسی کار میکرده وماهیانه به او مبلغی میداده از anja  که احتمالا طمعی به خانم دوسی ومال اندک اون داشته اقوام را به خواستگاری میفرسته  خانم دوسی هم قبول میکنه و زندگی تازه را در دهی به نام خفر که ملک واملاک مش ستوده هم درآن  بوده     شروع می کنه      

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 20:23  توسط خاله زهره  | 

فرزاد وحید  و مسعود  خوب زود منو بیدا کردید برای وبلاگهاتون زیاد کار کردید من عاشق موزیک نقاشی و درکل هنردوست هستم امیدوارم موفق باشید 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 10:21  توسط خاله زهره  | 

خاله خیلی هابودم دلم میخواد اسم همه رو تا یادم میادبنویسم                                                           

مهرافرین ومهرانbachehaye  خواهرم فخری

نسترن وبیژن                    خواهرم مهین

نرگس ومهدی ونیلوفر        خواهرم سوسن   

بهاروآیدین  غزال parisa    poyaو مونا  آیلار علی بهاره ساقی عزیزه ندا الهه نگین سیما  عماد والناز

حمیدو شادی شیرین   ارغوان و ارمغان   سولماز تایماز سحر سرور

شیما مهنوش مهرنوش شیلا 

گاهی وقتا با مامانهاشون تلفنی حرف میزنیم بعضی هاشون ازدواح کردن و حسابی بزرگ شدن دانشگاه رفتن ویا از ایران خارح شدن من دیگه از وقایع زندگیهای همه خیلی دورم حیف         

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:59  توسط خاله زهره  | 

این کیبورد که من دارم سه تا خرف نداره   p   j    ch   گاهی majboram این طوز بنویسم و از حروف لاتین استفاده کنم  تا بتونم عوضش کنم       
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:25  توسط خاله زهره  | 

۹ ماه از سال شاید بیشتر  هوا سرد بود هوا دو سه روزی هست  گرم شده  کمبود افتاب خیلی خسته کننده است ولی ناگهان گرما هم اذیت می کنه همیشه به این فکر میکنم که ایران خیلی خوب بود ۴ فصلش کامل بود یاد نم نم بارون بهار شیراز بخیر 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:16  توسط خاله زهره  | 

دو هفته قبل کنسرت   shajarin      در شهر فرانکفورت  برگزار شد  شهر ما به فرانکفورت نزدیک

است نظم استاد باعث شده بود که صدا از کسی در نمی امد دو ساعت برنامه با صدای استاد و همایون 

بسیار لذت بخش بود. برای اولین بار استاد را از نزدیک میدیدم در ایران هیح وقت امکان نشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:41  توسط خاله زهره  | 

 زهره هستم ۵۰ ساله یک دختر ۲۵ ساله یک بسر ۲۱ ساله  دارم ساکن  فرانسه شهر استراسبورک

هستم  کیبورد من تعدادی حرف  کم دارد از حالا معذرت میخوام خاله خیلیها هستم  از این موضوع هم

خوشحال هستم میخوام این حا تا میتونم  بنویسم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:25  توسط خاله زهره  | 

سلام

من پسر خواهر خاله زهره هستم. امیدوارم که خاله حسابی این وبلاگ رو فعال کنه.

خاله جون موفق باشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 21:43  توسط خاله زهره  |