تبليغاتX
خاله زهره

خاله زهره

من خاله زهره هستم

از جزییات اون دوره باید بگذرم خیلی سریع تصمیم گرفتیم  که همگی راهی شمال بشیم و تعطیلات  را در تهران سراسر عزادار نمونیم ..بعضی دیگه از کارمندانی هم که در گروه مالی نبودند با ما هم صدا شدند و گفتند ما هم هستیم  فرزانه خاطره من واقا رضا فرخ ویاسمن مسعود اعظم و اشرف دوتا برادرهای خاطره سهیل که نابینا بود و مهرداد البته خواهرزاده هاش هم بودند  کوروش و برادرش... درست یادم نیست که دیگه کی با ما بود باید یک روزی به عکسهای اون دوره سر بزنم ... به سختی مینی بوسی اجاره کردیم و همگی خونه ما جمع شدند مینی بوس هم به حیاط ساختمان ما اومد وساعتی بعد در جاده بودیم .اونقدرهمه ذوق حرکت و این مسافرت دسته جمعی رو به سر داشتیم که اون ترافیک جاده رو به راحتی تحمل کردیم عباس اقای راننده هم نفهمیدم با وجودی که مجوز نداشت پلیس راه  چه طور بهش مجوز عبور داد... البته حبیب و اقا رضا مدیریت میکردند و بقیه سرخوش موزیک و شادی اون لحظه هابودند یکی از بچه ها قرار بود از قبل ویلا برامون تهیه کنه به سختی خودمون را به در ویلا رساندیم ولی سرایدار اظهار بی اطلاعی کرد در نتیجه اون موقع شب کجا باید میرفتیم .. البته به حبیب  و اقا رضا گفته بودم که کارتون رو به دست این دختر نسپارید اون برای دیگران زیاد برنامه میگذاره و دیگران هم دلیلی نداره که حتما اجرا کنند..گویا شوهر خواهرش گفته برید اونجا از دوستای منه .. اون موقع شب علاف شدیم بد جوری  ... اقای حبیب  که اهل همون منطقه بود مجبور شد  مارو به خانه پدریش ببره ... دیگه نزدیک صبح بود که اونجا رسیدیم... خانه بزرگی بود سالن بزرگ رو برا اقایان قرار دادن و ماهارفتیم در یکی از اطاقها.... تقریبا بیشتر کسانی که همراه بودیم از چند دنگ صدایی برخوردار بودند موزیک و رقص و اواز .. فردا دوباره به  چند جا سر زدیم وجایی را پیدا کردیم و برای سه روزی اونجا موندیم نزدیک ساحل بود شبها تا دمدمه های صبح اتش روشن میکردیم وقتی که همه خسته میشدند اندک اندک جمع مستان میرسند را اقا رضا میخواند ... روزهای خیلی خوبی را گذراندیم ..

فیلم در باره الی را  با چند سالی تاخیر این روزها دیدم و باعث شد که این خاطرات اون سالها برام زنده بشه فکر کنم فقط فرقی که ما با این فیلم داشتیم همین غرق شدن الی بود... از دوستای اون زمان هنوز چند تایی برام باقی موندن  ولی بقیه هرکدام به دلیلی دور شدن .. یاد همشون بخیر حتما  یکی از همین روزها میرم سرا غ البومها..


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 21:56  توسط خاله زهره  | 

این روزها فیلمها وسریالهای فارسی رو سعی میکنم زیاد ببینم ... خوب وبد وعالی هر کدام به نوع خودشون برام دیدنی هستن .... اما دقت که میکنم تکیه کلامهایی جدید در فیلمها اضافه شده مثل ..قربونتون برم چرا داروهاتون رو نمیخورین ... غذا چیزی مونده که بخوریم ... اقا جون حالتون خوبه   ...از وقتی بازنشسته شدین چرا از خونه بیرون نمیرین .... فداتون بشم...

من سازنده فیلم که نیستم ولی خودمو جز بهترین بیننده ها میدونم  ...از اینکه از فیلم انتقاد کنم ویا اون  فیلم رو بهترین بدونم هراس نمیکنم ... تکرار جملات در سریالهای مختلف مخصوصا برای  پر کردن لحظه های فیلم به نظر میاد ... به هر حال هر نوع فیلمی بیننده خودش رو داره وگرنه ساخته نمیشدندن ا  ...   

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 21:56  توسط خاله زهره  | 

خیلی سال پیش برای اولین بار  قرار شده بود سیستم انبارداری شرکت که به صورت دستی بروی کارتهای زرد رنگ بزرگی ثبت میشد به یک سیستم درست تبدیل بشه به این معنی که برای هر جنسی که وارد انبار میشد این کارت ساخته میشد و هر تغییر و تحولی که درمورد اون جنس صورت میگرفت دوباره روی کارت ثبت میشد مدیر وقت اون زمان که جون بود این سیستم راقبول نداشت واز نظر حسابداری اونو غلط میدونست با وجودی که کارمندی که با این کارتها کارمیکرد همه را فوت اب بود و لی زمانه روش این کارها دیگه به پایان رسیده بود .. من تازه داشتم با روش های مختلف سیستم انبارداری که فایفو لایفو و میانگین نامیده میشد باشور وشوق زیادی اشنا میشدم مدیر وقت سخت ترین حالت را که فایفو نامیده شده بود انتخاب کرد و دست بکار برنامه نویسی  این سیستم شدیم ...      


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 20:28  توسط خاله زهره  | 

زمان گذشت

مرضیه ستوده

قوزک پای راستم ورم کرده. استخوان شست پای چپ­ام یک نیم دایره زده بیرون. مهره­های کمرم کش می­آد تا مغز استخوانم تیر می­کشد. مچ­هایم لق می­خورد سوزن سوزن می­شود. پاهایم توی کفش راحتی هم ناراحت است زق زق می­کند. استخوان شستم زده بیرون ناسور شده ورم کرده عین کون عنتر. درد دارم. درد مثل عشقه گیا می­پیچد به جانم. بغض­ام می­ترکد، می­نشینم به گریه کردن. از خسته­گی ست. از بی کسی­ست. حالا تو این هیر و ویر اسباب کشی، شکل ظریف پاهایم یادم می­آد بی­آنکه دچار توهم شوم، یادم است پاهایم ظریف و نرم و چابک بود. روی قالی بدو بدو می­کردم ادای بالرین­ها را در می­آوردم. یاد ظرافت و زیبایی­اش آرامم می­کند اما زود آرامش­ام به هم می­ریزد و از خودم حالم به هم می­خورد چون یک بار عکس هجده سالگی­ام را نشان یک سیبیل دادم، هرهر خندید. هیچ کس تو دنیا نمی­تواند به اندازه­ی خود آدم به خودش گند بزند. انگشت­های دستم ورم کرده بی­حس شده، از بس کتاب جا به جا کردم، بسته بندی کردم. مچ های دستم بی حس شده، کتری ول شد آب جوش ریخت روی دستم سوخت، تاول زد. حالا حتما جاش می­ماند. درد دارم. درد مثل عشقه... تنهام خودمم و خودم. روز اسباب کشی وانت و کارگر می­آید اما وقت بسته بندی و جا به جایی باید یک نفر باشد یک چیزهایی را باید سرش را یکی بگیرد یا یک لیوان آب خنک... مهره­های کمرم آخ...البته دوست و آشنا بی­شمارند اما توی فیس بوک اند و یا مشتاقانه ایمیل می­زنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 17:11  توسط خاله زهره  | 

راستی مادری که دو فرزندش خودکشی کرده اند چه حسی می تواند داشته باشد؟
تصویر ندای رقصان و شاداب آمد جلوی چشمم، چه می شد اگر شاهزاده دختری مانند ندا را به همسری می گرفت و به خوبی و خوشی با هم سالها زندگی می کردند؟ اما شاهزاده بدون سرزمین، مگر معنایی هم دارد؟ چرا در افسانه ها از شاهزاده های در تبعید حرفی نمی زنند؟ و یا اگر حرفی بزنند عبور از هفت صحرا و پاره کردن هفت کفش و هفت عصای آهنین است؟ لیلا توانست تنها در یک اتاق هتل در لندن خودکشی کند؟ اینها که غم نان ندارند و در سلامت کامل به سر می برند، اینها چه شان است؟ چرا تارهای هستی شان تا به این حد نازک و فرتوت شده است؟ جوان اند! ثروتمند اند! هنوز مادرشان را دارند، ...پس چه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 20:34  توسط خاله زهره  | 

تفاوت من و دیگران نگاهمان است...
من دو نگاه دارم....
دو جهان
...
بیرون و درون...
دور شدنم از زادگاه...
باعث شد نگاه تازه ای پیدا کنم
...
گاهی آن سوی پرده را می بینم...
زیر نیم کاسه را...
هم اینجا را...
و هم آنجا را...
اینجوری ام من!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 23:29  توسط خاله زهره  | 

آدمهاي ساده را دوست دارم. همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند. همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند. آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هر کسي از راه مي رسد يا ازشان سوء استفاده مي کند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد. آدم هاي ساده را دوست دارم. بوي ناب “آدم” مي دهند
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 15:44  توسط خاله زهره  | 

گاهی اوقات،
دلم می گیرد،
گاهی دلم تنگ می شود،
نه برای آنچه مانده است،
بلکه برای آنچه بود،
برای زمان از دست رفته!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 21:24  توسط خاله زهره  | 

"من"

چراغهای رابطه تاریکند

عزت گوشه گیر

من "نه من" هستم. آره درست شنیدی. نه اینکه فکر کنی که من از "من" بیزارم. درست برعکس، "من" وقتیکه سالم است و روح دارد خیلی هم دوستش دارم. اما از وقتی که متوجه شدم که توی "من" خیلی خرده شیشه وجود دارد، دیگر آن اعتماد عمیق را بهش ندارم. در حقیقت یکجوری درون "من" برایم خالی خالی شده است. این شک از نه سالگی در من بوجود آمد. از آن زمان که دختر همسایه از من خواست که برایش یک نقاشی بکشم و او نقاشی مرا با سرعتی ماورا تصور، کار هنری خودش قلمداد کرد. نقاشی من با نام او روی دیوار نصب شد و "من" ناگهان با یک "من پاک کن" حرفه ای یا شاید هم غریزی بکلی محو شدم. حتی نتوانستم اعاده منیت بکنم چون بطور غیر منتظره ای مات و منگ شده بودم. و در آن حس بی عملی کشنده، فهمیدم که "من" قا بل دزدیده شدن است. و "من" قابلیت های زیادی دارد که مرا کاملا از هستی ساقط کند.

میدانم بعد از خواندن همین پاراگراف کلیک می کنی روی یک داستانک دیگر. چون نمی خواهی چیزی را بخوانی که تو را در مقابل خودت می ایستاند و بیادت می آورد که کیستی. تو فقط می خواهی هرهر بخندی....آره هرهر...

می فهمی چه می گویم؟

من فقط بحاطر تو که هنوز "نه من" را نمی شناسی و اگر هم می شناسی شانه هایت را بالا می اندازی و چشمهایت را بر می گردانی، می گویم "من"...تو هم مثل دختر همسا یه، دو سه ساله بودی که یاد گرفتی که کلمات را از دهان هوشمندان بخشنده مهربان بدزدی، آنها را از آن خودت بکنی و با چینش نا متجانسی معنایشان را ازشان بگیری و با لودگی مردم را بخندانی تا آنها تو را مثل تاج ستارگان هالیوود روی سرشان بگذارندو مثل مگسان دور شیرینی نیش هایشان را توی لب هایی که اغواگری را از بازیگران تلویزیون آموخته اند، فرو کنند.

چه حیف، حالا که دیگر حرف زدن هم از یادت رفته است!

"من" تو را خوب می شناسم و بازیهای جدیدت را فوت آبم و می دانم برای گفتن این اصطلاحات قدیمی مرا از نسل دایناسورها میدانی. چون نمی خواهم زبان فیسبوکی بکار ببرم و مثل تو بدون آنکه فکر بکنم جمله های فیسبوکی بکار ببرم.

آره، درست حدس زده بودم که همین حالا شروع می کنی به خمیازه کشیدن! این حربه ای است که به من بگویی که من یک مورچه ام روی پیراهن تو و تو با بی اعتنایی مرا با یک تیفرنگ پرتاب می کنی روی زمین. و دوست داری که به من نشان بدهی که من برای تو نامریی هستم. تو چه ساده لوحی که مرا ساده لوح تصور می کنی. آخر چطورنمی بینی که وقتی که من به تو نگاه می کنم تمام تنت، حتی سفیدی چشمهایت را می بینم که با کلمه "من" خالکوبی شده است. تو فکر می کنی چه ترکیب خطاطی زیبایی، درست مثل آثار هنرمندان مدرن!

تو اصلا متوجه نیستی که "من" مثل یک چشم الکترونیکی همه جا شاهد تغییرات لحظه به لحظه تو هستم و بخاطر این، دست ماموران اطلاعات اینترنتی را از پشت بسته ام! مثلا همین امروز صبح که سوار قطار شده ام که به سر کار بروم، قطارکه حرکتش کند شده است و مثل مورچه های آهنی راه می رود، از پنجره به خیابان نگاه می کنم. و میبینم که همزادت نشسته است زیر آفتاب پشت پنجره یک کافه و سرش توی صفحه آی فونش خم شده است. "من" میدانم که حتما دارد هایکوهای روزمرگی های فیس بوکی را می خواند. عجله دارم که به محل کارم برسم. به خودم می گویمچه عجله بی معنایی!! ایستاده ام در شلوغی واگن قطار. تو هم نشسته ای ولو روی صندلی مقابلم و برای کسی پیغام الکترونیکی می فرستی. من بشدت حس میکنم که دوست دارم عاشق بشوم. به اطرافم نگاه می کنم تا یک "نه من" پیدا کنم. مردی ایستاده است به موازات من. قد بلندی دارد و لاغر اندام است. لبخند می زندو به صندلی خالی اشاره می کند ومی پرسد: دوست دارید بنشینید؟ می گویم: نه، این صندلی برای شما رزرو شده است! می پرسد: مطمئنید؟ می گویم: بله! مرد دوباره لبخند می زند و می نشیند. چشمهایش هم کمی برق می زند. می نشیند کنار تو. تو هیچ حرکتی نمی کنی. او کمی جا بجا می شود. اما هنوز ننشسته، کامپیوتر دستی اش را از توی کیفش در می آورد. قبل از اینکه صفحه روشن بشود به من نگاه می کند و دوباره لبخند می زند. من لبخند او را جواب نمی دهم. به صداقت لبخندش مطمئن نیستم. بعد می بینم که دارد خبر های روز را می خواند.

تو لبخند آن مرد را نمی بینی چون داری به یک تصویر نگاه می کنی.

من معمولا دوست ندارم روی صندلی بنشینم. حتی اگر از خستگی و بیحوصلگی بمیرم. دلیلش اینست که "من" در کمال تسلط به چشمها، انگشتان و صفحه روشن کامپیوترهای تو و همه همزادانت نگاه می کنم حتا اگر اینکار یک تخلف قانونی محسوب بشود! آخر تو و همزادانت آنقدر ساده انگارید که حاضرید مرا که در بالای سرتان ایستاده ام و نوشته هایتان را می خوانم، در کمال قساوت به دست پلیس بدهید، اما اصلا به خودتان این زحمت را نمی دهید که ماموران مخفی اینترنتی را که در همان زمان تمام کلمات و حتا کلیک های شما را ضبط می کنند، شناسایی کنید. پس "من" در کمال قدرت و اعتماد به خود، بالای سرتان می ایستم و همه کلیک های شما را می شمرم.

من یکبار تو را دیده بودم که در وسط عشقبازی با یک زن که هفته پیش با او در پارتی دوستت آشنا شده بودی، در همان حالت نعوظ، کامپیوتر دستی ات را از بالای تختخوابت برداشتی و به صفحه فیسبوکت نگاه کردی تا ببینی که چه کسی آهنگی را که پست کرده ای، لایک زده است!

چقدر حیف است که حرف زدن از یادت رفته است! فقط سرت را تکان می دهی و می گویی: م....ن...من...اوه... من...

من بالای سرت ایستاده ام. حالا داری دوباره اسم خودت را گوگل می کنی. دوباره می روی توی فیسبوک. صفحه را از بالا تا پایین نگاه می کنی و بدون آنکه نوشته ها را بخوانی یا یوتوب ها را نگاه کنی، دکمه لایک را از بالا تا پایین صفحه فشار می دهی. من اسم تو را پنجاه بار در طول یکساعت ایستادن در قطار ساعت هشت صبح مرور می کنم.

تو موش آزمایشگاهی من شده ای، هر چند تو به من مثل یک مورچه مرده نگاه می کنی!

قطار حالا سوت می کشد و بدون آنکه در هیچ ایستگاهی توقف کند به پیش می رود. تو سرت را بر نمی گردانی. اما آن مرد سرش را برمی گرداند، و دیگر به چشمهایم نگاه نمی کند چون من جواب لبخندش را نداده ام. مرد صفحه فیسبوکش را باز می کند. زنی در طرف راستم نی کافه لاته را توی حفره دهانش فرو می برد و چند لخته شیرین خامه ای آغشته با طعم توت فرنگی یا کارامل را هورتی می کشد بالا. تو صورتت را برمی گردانی و نگاه سریعی به او می اندازی. زن از پنجره به بیرون نگاه می کند و آخرین قطعه توت فرنگی را از لوله نی بالا می کشد. ابرو هایت در هم فرو میروند.

من امروز پیراهن بلندم را پوشیده ام و قصد دارم از قطار که پیاده می شوم، از بالای پل تا محل کارم رقص کنان بخوانم: "من نه منم نه من منم."

قطار می ایستد. می گویی: فاک! بسرعت از جایت بلند می شوی و از در قطار خارج می شوی.

مرد نگاهم می کند، منهم نگاهش می کنم. هر دو بطور بی معنایی لبخند می زنیم.

من پیاده می شوم. حس رقص از تنم بیرون رفته است. دلم می خواهد بروم سینما و یک فیلم عاشقانه ببینم که آدمها توی چشم همدیگر خیره نگاه می کنند.

2010 شیکاگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 23:10  توسط خاله زهره  | 

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم
...

و برفی که آب می‌شود

و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .

بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز



پل الوار

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 1:50  توسط خاله زهره  |