تبليغاتX
خاله زهره

خاله زهره

من خاله زهره هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:55  توسط خاله زهره  | 

 

فریدون مشیری

 

 

  زنده یاد فریدون مشیری 

 

  

مشت می کوبم بر در
 پنجه می سایم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چیز
 بگذارید هواری بزنم
 ای
 با شما هستم
 این درها را باز کنید
 من به دنبال فضایی می گردم
 لب بامی
 سر کوهی دل صحرایی
 که در آنجا نفسی تازه کنم
 آه
 می خواهم فریاد بلندی بکشم
 که صدایم به شما هم برسد
 من به فریاد همانند کسی
 که نیازی به تنفس دارد
 مشت می کوبد بر در
 پنجه می ساید بر پنجره ها
 محتاجم
 من هوارم را سر خواهم داد
 چاره درد مرا باید این داد کند
 از شما خفته چند
 چه کسی می اید با من فریاد کند ؟

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:49  توسط خاله زهره  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:39  توسط خاله زهره  | 

متاسف هستم که نام خواهر دوقلو را برای من به یدک  میکشد سالهاست که با هم هستیم  ولی کاش میتوانستم او را حلق اویز کنم ... سالهاست که از خونه اش خارج نشده  بسیار زشت رو شده شکم بزرگ و اویزان  کله کوچک  پاهای لاغر تمام هیکلش پر از زخمهای سرخ و خوب نشدنی است .. پلکها و لبهای باریک و اویزان موهای سرش جابجا و دسته بدسته ریخته بجز  خوردن و اشامیدن کار دیگری بلد نیست  هر جور غذایی را به شکمش سرازیر میکنه تازه و یا  پس مونده  پخته و نپخته فقط براش خوردن غذا مهمه و در نهایت زشتی فقط میبلعه ... با دهان  پر از غذا حرف میزنه  دندان سالم دیگه براش نمونده  ... تمام شبها بیداره تقریبا وقتی چند ساعتی رو  میخوابه در حقیقت بیهوش میشه غدا نمیخوره البته زیر بالشش همیشه شکلات و اب نبات  و بیسکویت داره  ...  تمام خونه رو بوی تعفن گرفته از کثیفی  حاضر نیست هفته ا ی  یک بار هم به حمام برود  لباسهاش از کثیفی مثل کاغذ خشک شدن  این هیکل را نمیتونه  به سادگی تکان بده از فشار خوردن غذا همیشه سرخ رنگه و از بینی و چشمانش اب سرازیره ..  سیگار میکشه  و دایم سرفه میکنه  تا میخواد به توالت برسه  همه جا رو کثیف کرده به تازه گی به خودش زحمت بیشتر ی هم  نمیده که از رختخوابش بیرون بیاد تمام مدت با حرفهاش مثل خوره به جون هر کسی میافته  خدای ادعاست و معلومات دنیارا به تفسیر میکشه و همه باید حرفهاش رو گوش بدن   از همه و همه چیز ایرا د میگیره به جز خودش   فراموش کار شده و هر حرفی را چندین بار تکرار میکنه   ... همه  ازش دوری میکنند فقط من هستم که همیشه  مجبورم با او باشم  نزدیک به ۱۱۰ کیلویی شده بیمار بیمار دیوانه دیوانه ..  شاید خودش هم ارزو داره که کسی اورا به قتل برسونه ..در اخرین ملاقاتی که با  دکتر  داشتم به من گفت بیا خودم راهش را بهت نشون میدم تا او را نابود کنی ..

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:39  توسط خاله زهره  | 

Farokh Babr

هفته گذشته ۴ شنبه تولدش بود هیجان داشتم که قبل از بقیه به او  تبریک بگم .. مدتی بود که به اطاقش سر نزده بودم  اخه اطاقش کمی دورتر از اپارتمان اصلی است کمی  خواب الوده  در اطاقش رو باز کرد گفتم تولدت مبارک  قاه قاه   خندید - مرسی مامان  تو و بابا خواب ندارید  ... فهمیدم بابا قبل از رفتن سر کار بیدارش کرده بود و بهش  تبریک گفته بود  . خوب میخواهیم برات خاطره بشه . فقط خندید  .. در حال حرف زدن که بودیم هم  نگاهی به اطاقش انداختم  روی میزش پر بود از مداد و قلم موی نقاشی ... یک تابلو نیمه تمام روی سه پایه سوار بود چهره مردی در حال فریاد زدن از رنگ سبز و سیاه و کمی قرمز   فکر کردم که این پسر خیلی ایرونیه این تابلو حرفهای زیادی داره   ... یک کتابخانه داره که به دیوار وصل شده و سر تا سر اطاقش رو گرفته یک میز بزرگ درپهنای اطاقش قرار داره که کامپیوترو ضبط صوت ووو  تخت خوابش هم طرف دیگه اطاق قرار داره  ... هر کدوم از دیوارها رو خودش رنگ کرده قرمز و طوسی و سبز کمرنگ ...  به تازه گی هم یک موتورسیکلت خریده تا سریعتر به کارهاش برسه  نزدیک در اطاقش اونو پارک کرده برا  خودش حسابی مردی شده      از کوچکی او خاطرات زیادی داریم چاق وچله بود و خوش خواب و  خوش اخلاق و خوش خوراک وقتی به خواستهاش نمیرسید اشکهای درشتش  بی صدا سرازیر میشد ...یادم میاد وقتی ۶ ساله بود  از  مغازه دوچرخه فروشی اول خیابان سی تیر یک دوچرخه  ابی رنگ براش خریده بودیم از مغازه تا خونه سوارش شده بود و حسابی خوشحال بود شب هم اونو به اطاقش برد..۲۴ ساله شد فرخ       

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:7  توسط خاله زهره  | 

گرما سرما سرما سرما سرما سرما.....   سرما داره به سرعت میرسه چند روزی هوا به ۳۵ درجه هم رسید ولی خیلی کوتاه ... از حس سرمای بدون افتاب از حالا عزا گرفتم ... مادام وبر  میگه ما در سرما متولد شدیم و وقتی گرمی هوا طولانی  میشه ترس داریم ...من میگم  ولی تکلیف ماها که در گرما متولد شدیم چیه  ...با اون چشمهای ابیش فقط میخنده .. خیلی مودبه میتونه بگه برگرد محل تولدت گرمه گرمه ۴۵ درجه ...   ۲ـ دو هفته ای  میشه که مدرسه ها شروع بکار کردند دو ماه تعطیلات داشتند ولی با شروع سرما و عیدهای مختلفی که در پیش دارند تعطیلاتشون باز هم  شروع میشه .. ۳ـ هشدار برای انفولانزای خوکی هم که همچنان وجود داره ... دستتون رو حسابی  بشورید ۴ـ ماه رمضان هم که در اینجا رنگ وبوی خاص خود را داره بیشتر  فروشگاها پرشده از مواد مخصوص تهیه شیرینجات و خوراکیهای ماه رمضان ...   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:21  توسط خاله زهره  | 

دومین گروه از مهمانان من حسین و فرزانه بودند اونا بال پرواز داشتند فقط به قصد  دیدن نوه تازه بدنیا امده  و گردش از ایران حرکت کرده بودند از تهران به امستردام  بلژیک امستردام  استراسبورگ پاریس استراسبورگ رم  میلان امستردام  ترکیه  تهران ... حسابی بخش بزرگی از اروپا را در سه ماه بازدید  کردند علاقه چندانی به خریدو گردش در فروشگاهها نداشتند مدتی که مهمان من بودند تمام استراسبورگ و چند محل دیدنی اطراف استراسبورگ رابا هم  گشتیم فرزانه تا  بیکار میشد شال و کلا ه برای نوه اش میبافت حسین هم یک کیف پر از کتاب با خودش داشت هردو به سرعت در حال یادگیری زبان فرانسه بودند و تا میتونستند تمرین می کردند  فرزانه در حقیقت مادر خونده   فرخ هم به حساب میاد ... او همیشه و در هر زمانی با من همراه و همدل بوده   .... امید دارم هر چه زودتر ببینمشو ن ...

اخرین گروه فریدون برادر م و مانا و اریان و ارمان بودند که این دوتا پسر از در خونه تا انتهای اپارتمان مارو زیرورو کردند و رفتند انقدر با شیرین کاریهاشون مارو شاد کردند که هر چه بگم کم گفتم  با رفتن همه دوباره همه جا سکوت شد و خانه خالی ..

 از اوضاع و احوال اعتراضات گروه سبزها هم غافل نشدم  ده دوازده نفری بیشتر نتونسته بودند رای بدن و بدنبال رای خود میگشتند۰بیشتر برنامه ها در مرکز شهر برگزار میشد هر از چندی  به انجا سر میزدم به چند دلیل  برای خود تکلیف نمیدانستم دایم شرکت کنم  اول اینکه بعضیها نقاب زده بودند تعدادی هم عینک سیاه و در حاشیه قدم میزدند  کسانی هم بودند که میدانستم فقط بدنبال فرصتی هستند تا پروندههای قطورشان در دادگستری ایران  با یک بلبشو از بین بره و اونا  رها و ازاد تر باشند ۰۰بازار عکس و فیلم هم گرم بود   ... دوم اینکه اصلا نمیدانستم  در این انگ دنیا من چه حرفی برای گفتن دارم که تاثیری در رنج و درد مردم ایران داشته باشه  دستی از دور بر اتش هم نداریم  فقط راه را برای فرصت طلبها باز میکنیم  ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:50  توسط خاله زهره  | 

چندین سال پیش یادم میاد که اوایل جنگ بود و همه در تب و تاب  بودند و شایعه  حمله عراق به تهران داشت شروع میشد همکاری در اداره داشتیم به نام اردوان بنی یعقوب بدنبا ل انتقال او به یکی از انبارهای اطراف شهر تهران خبر رسید که در  حمله عده ای به ان مکان او کشته شده .. کار من در شرکت ارتباط با  مراجعه کنندگان نبود ولی  میشنیدم که دختر بزرگ او که ۱۷ سالی بیش ندارد به دنبال حق و حقوق او است ... اقای بنی یعقوب همیشه در حرفهاش از دختر خودش حرف زده بود که نویسنده است و مقالات او دربعضی مجلات چاپ میشود وبه او افتخار میکرد ... چند روز پیش به نام ژیلا بنی یعقوب در یکی از سیتها رسیدم جرقه اشنایی روشن شد برایش نوشتم که همان دختر جوانی نیستی که درد کشته شدن پدر را بدوش کشیدی ... گفت بلی .. و حالا اون  دختر جوان  و همسرش به  عنوان نویسنده و مدافعان حقوق بشر از فعالان مطرح ایران هستند ...        

 ژیلا خانم عزیز   باعث شدید  به خاطرات خیلی قدیم برگردم  تصور میکردم که قاتل را  پیدا کردید البته دکتر ب  در ان ماجرا بی تقصیر  نبود   زمان زیادی  گذشته و یاداوری خاطرات  برای شما با گرفتاریهای روزانه ای که دارید  اصلا مورد نظر من نبود ولی تنها نکته اشنایی ما همین بود ... به خاطر همسرتون واقعا متاسف هستم  ... تلاش کنید تا به دنیای ازاد برگرده و در کنار هم باشید من با شما بیش از هزاران کیلومتر فاصله دارم والا این من بودم که در اولین روزها به دیدارتون میومدم     در شهر استراسبورگ فرانسه زندگی می کنم چتد سالی میشه که  اینجا هستم با یکی از همکاران ان زمان به نام خانم فرزانه ک  همچنان در ارتباط هستم به تازه گی از پیش من به ایران برگشته برایش نوشتم که شما رو پیدا کردم ...من یک وبلاگ بسیار ناچیر دارم که شما رو به خواندنش  دعوت میکنم البته هیچ جنبه تخصصی  نداردفقط شامل خاطراتی است که مینویسم    با اجازه به  سیت انترنتی شما  لینک دادم  به امید ازادی همسر تون  و زندگی ازاد هر ایرانی   زهره    

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:24  توسط خاله زهره  | 

مسعود و طیبه تحت تاثیر تبلیغات در ایران با خودشون ماسک  و دست کش اورده بودند به تصور اینکه بیماری های مختلفی اینجا وجود داره که با این وسایل از خودشون مراقبت کنند  دو سه روزی که اینجا بودند  این مطلب را  فراموش کردند و  شروع کردند از تمیزی و زیبایی شهر و محله تعریف  کردن در کنار هر گل و گیاهی عکس میگرفتند از  مردم و بچه ها ساختمانها مغازه ها و هر چه که میدیدند   عکس و فیلم میگرفتند علاقه خودشون را برای خرید خانه های زیبای ویلایی دایم تکرار میکردند گفتم  اینا خیلی گرون هستند گفت خدا کریمه وقتی خریدیم یک طبقه از اون را هم به شما میدیم تا از اپارتمان نشینی راحت بشید گفتم اخه من که مدتهاست شما رو میشناسم میدونم و برای دوتا کارمند  در ایران این غیر ممکنه گفت ما خیلی صرفه جویی میکنیم ... گفتم  انشاالله

دیروز زنگ زدند و گفتن پول مالیات هارا از طریق بانک ملی به یورو دریافت کردند .. در اروپا قانونی وجود داره که  مسافر از مالیات خرید معاف است ... من که  این مطلب را میدونستم در موقع خرید تمام فیش ها را جمع میکردم و از فروشنده قبض های مخصو ص میگرفتم وموقع خروج از استراسبورگ انها را در گمرک مهر کردیم و به ادرسهای مخصوص فرستادیم ..از طریق ارتباطات بانکها این پول به انها باز پرداخت شد البته در فرودگاههای بین المللی  مثل فردوگاه پاریس و یا فرانکفورت این پول نقدی به مسافر باز پرداخت میشه ...  _ادامه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:32  توسط خاله زهره  | 

با تاخیر دو ماهه یا شاید هم  بیشتر دارم مینویسم کمی دلسرد بودم از نوشتن که در اینده بیشتر توضیح میدهم .. ولی دلیل عمده سه گروه مهمان داشتم  مسعود وطیبه حسین و فرزانه که از ایران امده بودند فریدون و مانا و پسرهاش اریان و ارمان  از المان امده بودند ... مسعود و طیبه که از دوستان بسیار قدیمی من  و رضا هستند وقتی از ما دعوت نامه خواستند خیلی سریع براشون فرستادیم و به راحتی هم خودشون را به استراسبورگ رساندند .... برای اینکه سنگ تمام بذارم مرخصی گرفتم و از صبح تا شب با اونهابه گشت و گذار گذشت ... البته اونا علاقه ریادی به دیدن محلهای گردش استراسبورگ را نداشتند بیشتر  دلشون میخواست وقت خودشون رو در فروشگاها بگذرونن انقدر خرید کرده بودند که ۴ تا چمدان  که با خودشون اورده بودند کافی نبود دو تا ساک هم من به اونا دادم و با پول زیادی که اضافه بار دادن به ایران برگشتند ... با نهایت تلاش سعی میکردم که به اونا خوش بگذره به اندازه یکسال سبزی خشک برام اوردن ... برای دوستان و اشنایان ایرانی ساعتها بدنبال کفش های مارک دار میگشتیم  تا قانع شدند که بازار فرانسه هم در اختیارچینیها است بنابراین فقط دنبال مدل گشتند... اصلا علاقه ای به غذاهای رستورانها نداشتند بنابراین تشنه و گشنه برمیگشتیم  خونه ... رسم مهمون نوازی نیست که پشت سرشون حرف بزنم ولی دردل از این دو نفر زیاد دارم شاید یک روزی براتون بیشتر در موردشون بنویسم  ... موقع خداحافظی به ما توضیه کردند حتما توالت سنتی به جای فرنگی نصب کنیم  تشکهای مهمانهارا عوض کنیم چون کوتاه و بلند هستند ...  لباسها و کفشهای  مارک دار استفاده کنیم  میز کار اشپزخانه را عوض کنیم واز جنس سنگ مرمر بخریم  هراز یک ساعتی  که میگذشت باید توضیح میدادم  یاسمن کجاست و فرخ هم      ووو!!!!  برای اینکه کمی انتقام بگیرم به مسعود گفتم میشه امشب که مهمان داریم این تی شرت کثیف را عوض کنی و از طیبه هم خواهش کردم که اینقدر با دندونهاش بازی نکنه و انگشتهاشو داخل اونا نکنه اگه مسواک بزنه بهتره  ازش خواهش کردم یکی از لباسهایی که خریده را بپوشه که حداقل توی عکس وفیلم  تنوع بیشتری  باشه ازش خواهش کردم از او عطرهای گرون قیمت که خریده استفاده کنه و دست از سر عطر ارزون قیمت من  بر داره ... گفتم یاسمن و فرخ دانشجو  هستند و اصلا اهل گشت وگذار توی فروشگاهها نیستند ... شام اخر گفتند بهشون خیلی خوش گذشته  حرفهای من اثر بد نگذاشته بود...دفعه اینده با دختر خواهر طیبه میخوان بیان ....   !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:42  توسط خاله زهره  |